Sunday, December 11, 2016

رجوع به گذشته های خوب

گاهی اتفاقی خاطرات گذشته برات تازه می شه. مثلا وقتی که می خوای یه ساعتی وقت بکشی و اطرافت هیچ کافه ی خوبی پیدا نمی‌شه و مجبور می‌شی بری دانکین دوناتس! 
یاد شبای استیت کالج می‌افتم و دانکین دوناتس که تنها کافه‌ای بود که باز بود. یاد شبایی که مقاله می‌نوشتم یا روی تزم کار می‌کردم و می‌اومدم دانکین دوناتس که خوابم نبره. یاد پیرمرد خنزر پنزری که خونه نداشت و شبا می‌اومد تو دانکین دوناتس می شست تا از سرمای بیرون خلاص شه و بتونه چند ساعت چشماشو رو هم بذاره و روی صندلی بخوابه. چقدر زیاد اتفاق می‌افتاد که من و اون تنها کسایی بودیم که توی اون مغازه بودیم. یادش بخیر و هرجا که هست امیدوارم روز و شباش بهتر از اون موقع‌ها باشه. 

به امید روزهای خیلی خیلی بهتر.

Thursday, December 8, 2016

سبکی

بهش گفتم:

احساس سبکی می کنم
انگار می خوام پرواز کنم

گفتم:

دلم می خواد برم بیرون همه رو بغل کنم
بگم به همه که
You're loved

خیلی وقته انقد سبک نبودم، انگار زنجیرایی که خودم زده بودم به دست و پام توی این سال ها باز شدن. انگار بار سنگین این همه گنگی رو گذاشته ام زمین بالاخره.

«جز این چاره ای نیست
گوش کن اینم می گذره
خاطره اشو باد می بره ...
باد ما را با خود خواهد برد
یاد ما را در خود خواهد داشت
...»

Tuesday, December 6, 2016

نوستالژی تهی از واقعیت

من از اون دسته از آدمهای نوستالژیکم! نوستالژی مبتنی بر فانتزی های ساخته و پرداخته ذهن و نه بر اساس واقعیت. خوب است که آدم با واقعیت ها روبرو شود و تصورات ذهنی اش را تصحیح کند جهت تطابق با واقعیت ...

Monday, December 5, 2016

گاهی رود باید شد و رفت

بالاخره زخم های آدم خوب می شوند، التیام شروع می شود و آدمیزاد رنج کشیده عبور می کند از دردهایش


گوش می کنم به این آهنگ فوق العاده Joan Baez ! شاید صد بار شنیده باشمش. ولی شنیدن مجدد این نسخه نسبتا اخیرش خالی از لطف نیست:

fifty years ago I bought you some cufflinks

تو نسخه اصلی آهنگ میگه ده سال پیش! مهم تر اینکه به نظر نمی رسه تو صدا و چهره خواننده اثری از درد و رنج باشه. اواخر آهنگ می خونه:

Once I loved you dearly
باز برخلاف نسخه اصلی:
Yes, I loved you dearly

و در نهایت، اواخر آهنگ شوخی کنایه آمیز خواننده حکایت از آرامشش می کنه. 

نمی دونم این برداشت من چقدر با واقعیت تطابق داره ولی اینطور نگاه کردن به داستان یه آرامش خاصی بهم می ده. 


Thursday, December 1, 2016

The sound of you coming - The Handmaiden


The Handmaiden was another good love story -- still not close to my favorite movie of all times "in the mood for love". It, however, was very beautifully crafted. 

Like the sound of you coming
I hear something from somewhere
A sound that pinches my heart
But you’re not coming, even when the night passes
My sad heart doesn’t know how to stop
Just waiting for the sound of you to come
Just waiting for the sound of you to come
In my waiting heart
Joy overflows
You have found me, you’re coming over there
Holding onto blue dreams, holding onto happiness
My heart that is waiting is blooming
Hurry and come, I’ve been waiting
Let’s dream a happy dream, just like long ago
Holding onto blue dreams, holding onto happiness
My heart that is waiting is blooming
Just waiting for the sound of you to come

Just waiting for the sound of you to come

Tuesday, November 29, 2016

نه شرقی نه غربی

از سواحل شرقی تا سواحل غربی، به دنبال سوال های بی پاسخ، در پی پر کردن سوراخ های بی انتهای این دل هزار پاره ... باشد که دوایی باشد و شفایی ...

Tuesday, November 22, 2016

In the mood for love - quote number 10,000!

That era has passed. Nothing that belonged to it exists anymore.

Monday, November 21, 2016

هوای بارانی فینیکس

سالت لیک سیتی هوا سرد شده، اولین برف سال هم چند روز پیش بارید. یاد تهران میفتم و استیت کالج. یاد زمستان های خوب و زمستان های بد.  وسط این هوای سرد، سفر کوتاه به فینیکس با هوای بهاری اش حسابی می چسبد. دیروز عصر باران خوبی بارید و بعد پرنده ها غوغا کردند از انواع آواز و سرود. مست می کند آدم را، پر از زندگی می کند ...

Thursday, November 10, 2016

Rest in peace L. Cohen

Leonard Cohen, whose songs touched our hearts many times passed away. It turns out that he was sadly accurate when he wrote to Marianne not long ago:

"Well Marianne, it's come to this time when we are really so old and our bodies are falling apart and I think I will follow you very soon. Know that I am so close behind you that if you stretch out your hand, I think you can reach mine. ... But now, I just want to wish you a very good journey. Goodbye old friend. Endless love, see you down the road."

Rest in peace L. Cohen! We are going to miss you down here.

Wednesday, November 9, 2016

ای روزگار غدار!

بیشتر سال های دهه سوم زندگی من در دوران تاریک محمود احمدی نژاد سپری شد. همان سال ها که محکم تصمیم گرفتم به مهاجرت به ینگه دنیا. اینجا باراک اوباما بود و امید، و البته رویای مسخره امریکایی! و حالا یک شبه سال های باقی مانده دهه چهارم مانده است و دانلد ترامپ.

دارم کتاب «فقط عشق واقعی است» برایان وایس رو می خونم. کتاب راجع به روان درمانی به روش رگرسیون زندگی های گذشته است. خیلی اتفاقی با این کتاب و نگاهش به تناسخ آشنا شدم. به هر حال یک جایی کتاب راجع به کارمای اجتماعی صحبت می کنه و اینکه گاهی کارما شخصی نیست. مردم امریکا و مردم دنیا چه کارمای عجیب و غریبی داشته اند که حالا باید پرزیدنت ترامپ را تجربه کنند؟

خدا به خیر کند... شاید هم جمع کردیم و رفتیم یک گوشه دیگر دنیا!

Thursday, November 3, 2016

سال ها گذشت

امروز وسط مساله حل کردن سر کلاس، وسط کشیدن خازن و سلف و مقاومت، درست وسط حساب کردن ولتاژ و جریان و از این قبیل اباطیل یاد دوره لیسانس افتادم و کلاس های دانشگاه تهران! بوی دانشکده فنی پیچید توی دماغم و هوش از سرم برد ... 


باد ما را با خود خواهد برد
یاد ما را در خود خواهد داشت
آب ما را حل خواهد کرد
شهر ما را بغل خواهد کرد 
...

Tuesday, November 1, 2016

شب های تنهایی سالت لیک

امشب نشسته ام به گوش کردن موسیقی بی کلام، صدای اعجاز انگیز ویولون که چنگ می زند با تار و پود دل آدمی. شب هایم در سالت لیک سیتی معمولا همین طور بوده:‌ خلوتی خود خواسته در خانه گاهی در حال کار و گاهی صرف خواندن کتاب یا تماشای فیلم... برخلاف شب های شلوغ فینیکس. تنهایی ام را دوست دارم. اپیزود های زندگی را نیز. 

Friday, October 28, 2016

بایست فهمید، بایست عشق ورزید

بفرموده باشد که:
Understanding is therapy. Love is the ultimate therapy. Only love is real.
و صحیح هم فرموده است!

Saturday, October 22, 2016

آی زندگی تو را نفس می کشم


آی زندگی
آی بهار 
آی پاییز
آی عشق
آی شادی
آی دوری 
آی دلتنگی
آی سبز
آی آبی
آی سرخ
آی سیاه
آی لبخند
آی اشک
تو را نفس می کشم

Tuesday, October 18, 2016

هوای پاییزی و صدای نامجو

امشب در مسیر برگشت به خانه هوس رانندگی در خیابان های شهر به سرم زد! از آن هوس هایی که خیلی به ندرت به سراغ من می آید. صدای نامجو و شهرزاد و باد سرد پاییزی و خیابان هایی که به شدت شبیه خیابان کالج استیت کالج هستند. باز هم نوستالژی، نوستالژی ای که می توان با آن کنار آمد و لزوما نباید با آن جنگید.

Monday, October 17, 2016

امان از این هوای خنک پاییزی

چهار سال زندگی در فینیکس و لوس انجلس، پاک حال و هوای پاییز را از یادم برده بود. پاییز سالت لیک سیتی چیزی است شبیه پاییز های لواسان، چیزی بین پنسیلوانیا و تهران. امروز فهمیدم که هوا هم می تواند درست مثل یک آهنگ یا بوی عطر یک خاطره ی فراموش شده را از سیاهچاله ذهن بکشد بیرون! آی نوستالژی آی نوستالژی رنگ سیاهت چقدر زیاد پیداست. قبول نوستالژی جان، سیاه بی انصافی است، باشد: رنگ نارنجی ات! بهتر شد؟


Saturday, October 15, 2016

من و آقای مشاور

آقای دکتر مشاور عزیز گاهی معجزه می کند، چراغ قوه می اندازد به گوشه های تاریک دل آدم. از کنار بن بست راه نشان می دهد. گاهی هم توضیح واضحات می دهد، می گوید باید فلان کار را بکنی دیگر. و هر چه فریاد بزنی می دانم ولی چگونه؟! فایده ای ندارد. گنگ تر و کلافه تر از وقتی رفتی تو میایی بیرون...

فعلا می نویسم شب ها روی کاغذ و با خودکار قرمز. کمک می کند نوشتن به آدمیزاد که حسابش را با خودش صاف کند.

Wednesday, October 12, 2016

بر یاد عمر رفته، به امید روزهای بهتر

گذشته ها رفته اند که رفته اند، تلخ و شیرین! بر نمی گردند که نمی گردند! خاطراتی می ماند کمابیش متفاوت با واقعیت ها. همین و بس ... آدم گاهی می چسبد به گذشته ها، می لولد توی خاطراتش. سعی می کند به هر ضرب و زوری که شده نگه داردشان. زندگی کندشان. دست بکشد به گذشته های پوسیده و تجزیه شده. ولی نمی شود که نمی شود. هرچقدر هم که محکم بچسبی باز هم خاطرات لیز می خورند می روند تجزیه می شوند دود می شوند محو می شوند... و باز تو می مانی و روزهایی که هنوز نیامده اند و خاطراتی که هنوز ساخته نشده اند. 



جانا 
بهار رفت، دی شد ...

Monday, October 10, 2016

نوستالژی و آبسشن

چگونه این آدمیزاد دو پا می تواند خویشتن خویش را از نوستالژی و آبسشن برهاند؟ چگونه؟! لطفا یک نفر به من یاد بدهد! متشکرم!

Monday, October 3, 2016

حبیب بدیری - ساعت چنده؟



ساعتم تو خوابه
از توی رویام نرو

Friday, September 30, 2016

Friday, September 23, 2016

My least favorite life


This is my least favorite life
The one where you fly and I don’t
A kiss holds a million deceits
And a lifetime goes up in smoke
This is my least favorite you
Who floats far above earth and stone
The nights that I twist on the rack
Is the time that I feel most at home

We're wandering in the shade
And the rustle of fallen leaves
A bird on the edge of a blade
Lost now forever, my love, in a sweet memory

The station pulls away from the train
The blue pulls away from the sky
The whisper of two broken wings
May be they’re yours, maybe they’re mine
This is my least favorite life
The one where I am out of my mind
The one where you are just out of reach
The one where I stay and you fly

I'm wandering in the shade
And the rustle of fallen leaves
A bird on the edge of the blade
Lost now forever, my love, in a sweet memory



Thursday, September 22, 2016

Yumeji's Theme

This piece of music cuts my veins and digs deep into my heart. It goes into my past, opens all the old wounds and I bleed to death...


in the mood for love ...

I remember those vanished years
As though looking through a dusty window pane
The past is something I could see but not touch
and everything I see is blurred and indistinct

...

Monday, September 19, 2016

Longing

The strong sense of longing; the longing that comes often and doesn't leave...

Monday, September 12, 2016

Lola's last letter

It's a good film. Watch it :)

"I do think about you a lot, and I know probably looks like I'm having fun and everything is fine; but it's not OK and I'm not OK. I mean what do you fucking want from me? I said I'm fucking sorry, what do you need? What can I do? I want to fix it. How do you move on, you know? What do I have to do? ..."

How do you move on? HOW?


Wednesday, September 7, 2016

شب کوهی مجدد!

باز شروع کرده ام به کوه نوردی - گاهی تنهایی و گاهی با گروه. هفته پیش یکی از قله های نه چندان بلند اطراف سالت لیک را انتخاب کردم برای یک کوهنوردی تنهایی عصرانه. صعود یک ساعت و ده دقیقه با ریتم تند انجام شد. در راه برگشت مسیر کوتاه تر و پر شیب تر را انتخاب کردم که زود تر برگردم! ولی شب شد و شیب خیلی تند تر از چیزی بود که تصور می کردم. مسیر هم به شدت لغزنده بود. خلاصه به قول مامان به والذاریات و بعد از شاید دو ساعت رسیدم پایین. از چند بار لیز خوردن و زمین خودرن، خدا رو شکر آسیب جدی ندیدم. یاد فرمایشات گهر بار همسر سابق می افتم که می فرمود: مصطفی! تو همیشه کارهای خرکی می کنی!

Tuesday, August 30, 2016

گریه کن - حسین رنگ چی



ساز دهنیش می خراشد آن گوشه های دل آدم  را ...

Friday, August 26, 2016

Tuesday, August 23, 2016

اولین کلاس

کلاس اول دبستان را قشنگ یادم هست، آقای رضازاده و کلاس پنجاه و چند نفری اول الف. ما در اوج منحنی جمعیت بودیم و امکانات به اندازه کافی نبود.
کلاس اول راهنمایی مدرسه نیک پرور، آن همه امکانات و محیطی شدیدن مذهبی. آدم های خوب و بد، و خدایی که چندان مهربان نبود و دینی که اهل مدارا نبود و آدم های مومنی که بعضی عوضی بودند و بعضی پاکدل و مهربان.
کلاس اول دبیرستان! زیاد یادم نیست ... ولی سال آخر را و سال های آخر را خوب یادم هست. سال هایی که حال بابا چندان خوب نبود و حال ما هم به همان نسبت تعریفی نداشت. سال های نوجوانی که مدرسه علوی خرابش کرد و خانواده خراب تر... سال هایی که پر است از خاطرات خوب و پر است از خاطرات بد.
کلاس اول دانشگاه، سال های بی انگیزگی لیسانس. سال های زدن به هر در و از این شاخه به آن شاخه پریدن. سال های تطابق با مرگ پدر. اولین تجربه جدی عاشقی. سال های پوست انداختن، تغییر عقیده ...
سال اول دوره فوق لیسانس! ازدواج، سال های درس، سال های کار، سال های انگیزه، سال های هدف. سال های ننگین احمدی نژاد! هدف خلاصه می شد در فرار از ایران و احمدی نژاد و ولایت فقیه و هزار تا کوفت و زهر مار تهوع آور دیگر. کلاس اول دوره دکتری، کلاس اقتصاد سنجی! بهار هزار و سیصد و هشتاد و هشت! سال کودتای سیاه انتخاباتی! سالی که هنوز تلخ است طعم دیدن ناامید شدن آن همه شور و نشاط! سال مهندس موسوی، سال جنبش سبز، سالی که مردم در خیابان همدیگر را پیدا کردند و سالی که من نبودم... سال دلتنگی و دوری از وطن، سال شروعی نو در سرزمین فرصت ها...
سال اول دوره پسادکتری، تدریس مدار ... سال های بی انگیزگی و نفرت. نفرت از همه چیز! سال های کثافت زده! سال های استفراغ همه تجربیات گذشته. سال های سیاه! سال های دوستان خوب و جدید. سال سارا،‌سال محمود،‌ سال مارال، سال لوییس، سال سلوی!

و امروز،‌ تدریس اولین کلاس در دانشگاه یوتا... کلاسی کوچک با دانشجوهایی خوب! یک شروع تازه در شهری که دوست می دارمش. 

زندگی با همه پستی و بلندی هایش جاریست...

Sunday, August 21, 2016

طعم گیلاس کیارستمی

از وقتی آمده ام سالت لیک سیتی، کوهنوردی را دوباره شروع کرده ام. واقعا هم این کوه های راکی بی نظیرند از زیبایی. امروز از یک کوه پیمایی عصرگاهی بر می گشتم، سرشار از زیبایی طبیعت؛ کمی آن طرف تر جویباری رد می شد و آرامش پخش می کرد با صدای خروشان آبش. راهم را کج کردم، دست و صورتم را شستم، موهایم را خیس کردم. گذاشتم بشوید هرچه ننگ و نکبت است در این دنیا و در دل ما آدم ها.

یاد منولوگ آقای باقری افتادم در طعم گیلاس که می خواست شخصیت اصلی داستان را از خودکشی منصرف کند:
«قطع امید کردی؟ ... دیگه نمی خوای آب چشمه خنک؟ دیگه نمی خوای بخوری؟ دست و صورتتو با اون آب چشمه بشوری؟ ...»

هنوزم قشنگیاشو داره :)

موسیقی کرمانجی ناب - یلدا عباسی و محسن میرزاده



بدون این که بفهمم معنی ترانه را یک حس ناب غم و هیجان توامان در من بر می انگیخت... 

ترجمه:
ابرهای آسمان می غرند
گله بره ها زار می زنند
ای یار و همدم من، من تو را ترک نمی کنم
حسودان زیادند مواظب خودت باش
اسپند سر راه خودت دود کن
بخند و شادی کن تا غمها و دردهایت دور بشوند

خدایا دلبرم ترکم کرده است
یار من داغی روی دلم گذاشته است
داغون و خانه خراب شده ام ای دلبر من

خدای من از یار من خبری نشد
ابروکمان بی محبت دلم را برد
عزیز من از یار من خبری نشد

خانه ام نیمه خراب است
لب و دهان یار من زلال و زیباست
لب و دهان یار من زلال و زیباست

سر به کوه و بیابان بگذارم
ای یار عزیزم دیدی چگونه خانه ویران شدم
ای خانه خراب هنوز توی این کار حیران مانده ام

خانه ام نیمه خراب است
لب و دهان یار من زلال و زیباست
لب و دهان یار من زلال و زیباست

خدایا دلبرم ترکم کرده است
یار من داغی روی دلم گذاشته است
داغون و خانه خراب شده ام ای دلبر من

خدای من از یار من خبری نشد
ابروکمان بی محبت دلم را برد
عزیز من از یار من خبری نشد
ای شاهسواران گل من کجاست؟

Friday, August 19, 2016

عکس های قدیمی

یه لحظه به خودم گفتم برم قاطی عکسای قدیمی بگردم ببینم اون موقع که اون حسا رو داشتم چه شکلی بودم. چقدر خوبه که لازمه برم تو عکسای قدیمی دنبالش بگردم. چقدر خوبه که دیگه اون شکلی نیستم. اون موقع ها آینه هم لازم نبود، می دونستم چقدر داغونم...

Tuesday, August 9, 2016

برق نگاهت

بوسه هایت هنوز از پس چهل پشت برف زمستان داغ است
و نگاهت هنوز از پشت فرسنگ ها غبار دوری نافذ

Sunday, July 31, 2016

در باب عشق

عاشقی همیشه برای من تجربه ای بوده است بی اندازه ارزشمند. رها شدن در آرزوی معشوق و عبور از همه مرز های خویشتن. این که کسی بیاد و  بشود همه دار و ندار آدم. این که حاضر باشی همه چیزت را، همه دارایی ات را، حتی آبرویت را بریزی پای کسی و باکی نداشته باشی از سرانجام. همیشه عمق این تجربه ها برایم معنی زندگی بوده است. ماندگاری این حس ها اما سوال همیشگیم بوده است. آیا می توان عاشق ماند؟ آیا می توان پرواز کرد تا ابد در آن اوج مستی عشق یا سر آدم بالاخره یک روز می خورد به سقف عاشقی و به همان سرعت سقوط می کند؟

اسکات پک شاید بهترین جوابی که تا به حال شنیده ام را داده است به این سوالات، در کتاب «راه کمتر رفته»اش! توضیح می دهد که هر چیز ارزشمندی در وجود آدمیزاد با تلاش و زحمت به وجود می آید، و به نوعی آدم را بزرگ می کند، وسیع می کند و آزاد.  عاشقی ولی آن طور که ما از آن حرف می زنیم عموما با یک نگاه یا چیزی شبیه به این شروع می شود، و تقریبا ما در ایجاد آن نقش چندانی نداریم. باری چنین عاشق شدن، زحمت و تلاشی لازم ندارد، و به طبع ارزشمند هم نیست. اسکات پک ادامه می دهد که این نوع عاشقی محکوم به شکست هم هست! نویسنده توصیه می کند که پذیرفتن این واقعیت قدم اول در ایجاد عشق واقعی است، عشقی که با تلاش به دست می آید و باعث رشد آدم های درون رابطه می شود. عشقی که از گذراندن وقت، اندیشیدن به جزییات، توجه به نیازهای طرف مقابل و تقویت دیگر جنبه های انسانی در فرد به وجود می آید. در نهایت پک توضیح می دهد که عشق سطحی چطور نوعی غریزه خودخواهانه است در حالی که عشق واقعی به رشد انسانی معشوق توجه می کند، مسیری که علاوه بر معشوق باعث رشد عاشق نیز می شود.

آی اسکات پک عزیز! کاش کسی کتاب شما را سال ها پیش می داد ما می خواندیم. ولی خوب باز هم شنیدنش الان بهتر است تا این که زندگی و شکست های پیاپی یادمان بدهد. چقدر گاهی دلم تنگ می شود برای یک فنجان قهوه ساده و یک فنجان کارامل ماکیاتو و یک بعد از ظهر سرد پاییزی ...

«آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست»

پی نوشت: اسم کتاب را در پست قبل نیز آورده بودم.
The road less traveled - Scott Peck

Wednesday, July 27, 2016

ساری گلین - نازلی

عشق دارد صدایش نازلی، از همان عشق هایی که اسکات پک در کتاب «راه کمتر رفته*» اش توضیح می دهد:


* The road less traveled - Scott Peck

خواندنش اکیدا به همه توصیه می شود! دید آدم را نسبت به زندگی  و عشق تغییر می دهد. بی نظیر است در شرح تفاوت عشق واقعی و عشق زود گذر.

Monday, July 25, 2016

بمرانی - پپرونی

به یاد محسن و بک پکینگ سه روزه افجه به بلده. به یاد همه خوبان و نیکان روزگار. به افتخار همه آنهایی که ماندنی اند. 
به سلامتی همه کسانی که در دلهاشان به اندازه یک ذره جا برای ما دارند...

Mount Washington

بوستون، یادآور خاطرات تلخ و شیرین. روابط در حال مرگ و پیشنهاد کار ... شهری که می توان دوستش داشت. 

راستی این بار واقعن قله کوه واشنگتن را صعود کردم ها! اقیانوسی از رنگ سبز و سفید زیر پایم بود. جنگل های انبوه نیوهمشر همراه با رودخانه ها و جویبار های کوهستان و هوای مه آلود. زیبایی مطلق بود ...

Friday, July 8, 2016

بازگشت به سیاهی

نشسته بودم روبروی دوست عزیز همه این سال ها، تو یکی از کافه های کوچک تهران. راجع به زندگی و رابطه و تراپی و درگیری های دهه چهارم زندگی صحبت می کردیم. لابلای آهنگ های کافه، بک تو بلک ایمی واینهوس پخش شد و ریتمش حسابی توی ذهنم گیر کرد. یه جورایی انگار آماده کرده بودن که به موقع وسط حرفهای ما بذارنش که خوب جا بیفته ... 

راستی من مطمئنم که زندگی اینطوری نمی مونه، روزهای بهتر خواهند آمد در پس روزهای خاکستری امروز.


Wednesday, July 6, 2016

خونه ما دیگه دور نیست

تقریبا دو سال پیش بود. بعد از آن جدایی های کذایی. لوس انجلس زندگی می کردم. شهری که شلوغیش و جمعیت ایرانیش آدم رو به یاد تهران می انداخت. تهران، شهری که دوست می دارمش، شهری که ریشه هایم آنجاست. هر روز حدود یک ساعت مسافت خانه به محل کار و بالعکس را رانندگی می کردم. از اتوبان ۱۰۱. معمولا در حین رانندگی آهنگ های گوشیم را شافل می کردم روی پخش ماشین که به صورت رندم یکی بعد از دیگری با روحم بازی کنند. همان آهنگ هایی که به قول یکی از دوستان آن دوران آدم را افسرده می کنند. یادم می آید یک بار در مسیر برگشت، به وقت غروب خورشید، حوالی تقاطع اتوبان ۴۰۵ با منظره عالیش از همه شهر، آهنگ «خونه ما دوره دوره» مرجان فرساد شروع شد به پخش شدن. همه دلتنگی های عالم انگار بی هوا هجوم آورده باشند به دل من، اشک از چشمانم سرازیر شد. از آن گریه های پر درد بی صدا. وای که چقدر دلم گرمای خانه تهران خودمان را می خواست و آغوش مادرم را.چقدر خانه ما دور بود. چقدر حال من حال نبود، چقدر طعم زندگی تلخ بود. چقدر دوری بود، چقدر نزدیکی  نبود.

چند هفته پیش باز همین آهنگ در حین رانندگی پخش شد. این بار اما خبری از اتوبان ۱۰۱ و ۴۰۵ نبود. اتوبان صدر، با همه تونل ها و پل های جدید و بی قواره اش جزئی است از شهر من، تهران. و خانه ما این بار دور نبود، نزدیک بود. حال من هم خیلی بهتر بود. زندگی دوباره دارد رنگ می گیرد. دارد طعم زندگی بر می گردد به نگاه و سلام هایم. زندگی جاریست.

Thursday, May 26, 2016

پایان فصلی دیگر از زندگی


زندگی ما آدم ها هم به کتاب داستان می ماند. یک فصلش تمام می شود و فصلی دیگر آغاز. بعضی فصل هاش کند است، بعضی هاش تند. گاهی در اوج است و گاه در فرود. پایان بعضی فصل هاش قابل پیش بینی است، گاهی هم نیست ...

Wednesday, May 18, 2016

تو خیلی دوری



تو خیلی دوری
خیلی دوری
خیلی دور

Tuesday, May 17, 2016

جای تو خالی - افشین


به یاد نوستالژی های سالیان نه چندان دور

من این جا یادت هستم
تو اون جا بی خیالی
تو آسمون چشمم
جای تو مونده خالی
جای تو خالی

Wednesday, May 4, 2016

نیمه اردیبهشت

دقیقا هفت سال گذشت. چهارم ماه مه دوهزار و نه، پانزده اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت. یک ماه و نیم قبل از آن انتخابات لعنتی. تهران داشت کم کم پوست می انداخت که من زندگی ام را جمع کردم ریختم توی چند تا چمدان و سوار هواپیما شدم. همان هواپیمایی که چند ماه قبل آرزو کرده بودم پرواز کند و من هرگز به آن خاک نفرین شده بر نگردم. 

تهران
دوحه
واشنگتن
استیت کالج

بوی باران به همراه عطر هوای بهاری استیت کالج هنوز در سرم هست.

هفت سال گذشت، پر از دلتنگی پر از زندگی تازه  پر از دوری پر از دل شکستگی پر از هزار و یک جور امید و نا امیدی.

یاد ناصر خان مه آبادی می افتم که سر سفره ختم بابا خواند:
"بد نامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زاین و آن گذشت"


Tuesday, April 26, 2016

تصمیم کبری

تصمیم گیری برایم به شدت سخت شده است. ترجیح می دهم انتخاب نداشته باشم، اردنگی بزنند به ما تحتم و بگویند همین است که هست! کی اینطوری شدم ؟ آن دل دریایی کجا رفت؟ خودم هم نمی دانم.

Friday, April 22, 2016

In no particular order

دفعه آخر را خوب یادم هست: همدیگر را بوسیدیم و قرار گذاشتیم که به زودی دیدار ها تازه شود. خوب، نشد دیگر! آن شب تب دار شد شب آخرمان ...
دفعه اول را هم یادم هست، نگاه های گره خورده مان را که راز مگویمان را فاش کرد. دستمان برای هم رو شد.

ولی خاطرات مشترک دیگرمان توالی زمانیشان را از دست داده اند. بوسه هایمان، هم آغوشی هایمان، بگو مگوهایمان، سرسختی هایمان، و عاشقی هایمان... 

سال های دیگر خواهند آمند و خاطرات ما کم رنگ تر خواهند شد و ارتباط زمانیشان را بیشتر از دست خواهند داد. زندگی همین است دیگر، زیبا و بی رحم. و سهم ما از هم همان قدر بود که بود.

Tuesday, April 12, 2016

ریشه هایم مرا می خوانند


"رقص آخر" را گوش می کنم در حال رانندگی در خیابان های خلوت، شب است... روحم پر می کشد، انگار ندایی آسمانی مرا خوانده باشد. دلم کنده می شود، بال می زند به سوی ریشه هایم. ریشه هایی که نمی دانم کجایند: کوه های البرز، خیابان های تهران، بهشت زهرا، کتاب فروشی های خیابان انقلاب، کویر یزد، ... کی دل ما هزار پاره شد؟ کی دلمرده شدیم؟

و خداوند ابراهیم را گفت که شماری از ماکیان را ذبح کند، تکه تکه کند، به هم بیامزید و بر بالای چهار کوه بگذارد. سپس نظاره کند که چطور پروردگارش پاره ها را به هم باز می گرداند و مرده ها را زنده می کند! 

آه ای رنج شیرین من، پاره های دلمان را معجزه ای مگر که به هم برگرداند.

پی نوشت: شنیدن موسیقی بدون تماشا کردن موزیک ویدیو به احتیاط نزدیک تر است.

Wednesday, April 6, 2016

The sense of an ending

از اون کتاباییه که دستت می گیری نمی تونی بذاریش زمین تا تموم شه. داستانش راجع به یه آدم و خاطره هاش از گذشته است... و چقدر تصویر ذهنی ما از اتفاقات گذشته با واقعیت فرق داره... این مغز چقدر داستان ها رو عوض می کنه، قشنگ تر می کنه و گاهی زشت تر... دراماتیک تر می کنه و نوستالژیک تر و گاهی هم سرسری تر از اونی که اتفاق افتاده. و اینطوریه که ما آدم ها خواسته یا نا خواسته گذشته خودمون رو هم عوض می کنیم.

پی نوشت: چند تا پست قبل راجع به خلاصه زندگی نوشته بودم که همه اش جمع میشه تو انگشت شمار اتفاقات مهم. تبصره اش اینه که اون اتفاقا ممکنه تو زمان وقوع چندان هم مهم نبوده باشن. شاید بوسه ای که داغیشو هنوزم تو پشت سرمای سال ها فاصله حس می کنی، تو وقت خودش یه اتفاق نه چندان مهم بوده... به هزار دلیل! مثلا شاید قرار بوده هزار تا بوسه بعدش باشه که اتفاق نیفتاده، شاید اصلا این مهم شدن کاملا ذهنیه، و شاید تجربه های بعدی نشون دادن که اون بوسه چقدر با همه فرق داشته. و این که دقیقن چی شده برای خود آدم هم چندان تشخیصش ساده نیست. بس که در عین سادگی، موجودات عجیب و غریبی هستیم ما آدم ها!

Tuesday, March 29, 2016

Liz in September

A beautiful artistic piece on life, it's meaning, love, and death. 

Wednesday, March 16, 2016

and the cowboy that loved you so true ...

این صحنه فیلم وایلد رو هزار بار می تونم ببینم... با عمق وجودم ارتباط برقرار می کنه


-My grandma is looking after me; because I have some problems, I'm not supposed to talk about with strangers.
-You know, everybody has problems; I have problems too. But you know, problems don't stay problems they turn into something else.

"from this valley they say you are leaving
we shall miss your bright eyes and sweet smile
for you take with you all of the sunshine
that has brightened our pathway a while.

...
just remember the Red River valley
and the cowboy that loved you so true."

Thursday, March 3, 2016

آی یارم بیا

گم می شویم در صفحات هزار هزار تاریخ. تمامی زندگیمان خلاصه می شود در انگشت شمار لحظات سنگین عاشقی، مرگ عزیزان، و شاید دو سه بوسه تبدار ...

Wednesday, March 2, 2016

استیت کالج - اپیزود شماره سه یا چند؟

سفر تاریخ کردم به استیت کالج. خونه سث و ارین در اسپرینگ میلز، کافه الک کریک، زینوز، سینتس، ... شهر کوچکی که دوست می دارم.  

Wednesday, February 24, 2016

موش کور شدیم رفت

بهار اومده ولی چرا این دل ما لامصب اصلا حالیش نیست؟ کی کور شدیم؟! نفهمیدیم کی زمستون رفت، کی بهار اومد، کی همه چیز قشنگ شد... اصلا چرا هیچ چیز اونطور که باید به چشم نمیاد؟!

Tuesday, February 23, 2016

دیسکانکت

یه جورایی حال این روزای خودمو نمی فهمم. گویا دیسکانکت شدم با اون ته مهای اندرونی خودم. بایستی کانکت شد. کانکت شدن خوب است. دیسکانکت شدن بد است. بعله. 

Thursday, February 11, 2016

بهار آمد و زندگی جاریست

فینیکس بهار شده، با درخت های پر از گل، با عطر زندگی، با رنگ امید. 

هنوز قشنگیاشو داره

Sunday, January 17, 2016

خود درگیری با خاطرات

بعضی خاطرات هستند که مثل خوره به جان آدمیزار می افتند. نمی روند، همیشه هستند انگار، با تلنباری از بار سنگین عواطف دردناک. حالا کافیست یک آهنگی، بوی عطری، چیزی هم چسبیده باشد به این یاد ها. بعضی آهنگ ها را به همین خاطر گوش نمی کردم...

دیشب داشتم رانندگی می کردم در اتوبان های خلوت فینیکس. یکی از همین آهنگ ها آمد. عوضش نکردم. گذاشتم بخواند. دیگر آن بار سنگین نبود ولی.

یاد سریال شهرزاد افتادم و نصیحت هاشم خان به پسرش فرهاد که یک روزی از خواب بلند می شی و احساس سبکی می کنی...

خلاصه که بار غم و غصه همیشه نمی مونه، یه اثرایی ازش می مونه ولی قابل تحمل میشه. یه جور که انگار هضمش کردی. دیگه اسیرش نیستی، فقط باهاته به عنوان یه تجربه، یه خاطره تلخ و شیرین...

Tuesday, January 5, 2016