Tuesday, August 28, 2007

My Thesis

My Advisor (Dr. Rahimikian) accepted my MS thesis proposal today. I'm going to work on this weird subject: "Dynamic Modeling of Electricity Markets Using Game Theory"!!! I will use game theory and artificial intelligence in this project.

I had distributed artificial intelligence course last term and I fell in love in it. AI is really interesting. I want to study intelligent multi agent systems and use the results in my thesis. Am I going to be successful?

Saturday, August 25, 2007


There were lots of pains in our life; I know that. We still suffer from those bad memories we have experienced. Those which their pitch darks, still stay behind us. But nobody cares about that, nobody. No one could even understand.

Sometimes difficulties seem to have no end, one comes after the other. But we should stand and be patient.

How much? As much as we can. And I am sure that our ability is unlimited. We should just want. We have to change the world of us. This is our unique solution. We can do that, be assured. Together we can do whatever we want.

P.S. 1: We have no time for break before reaching the summit.

P.S. 2: Please do not talk about …

Sunday, August 19, 2007

Isolated people

I do strongly support the idea that isolated people and groups, lack good understanding of their society and things going on it. They usually think that they have already found the best way to live and act and do not want to explore anymore. In artificial intelligence, agents that act in this way are called 'greedy'. Greedy agents do not explore their environment to find better payoff. A little traveling around may lead to higher earnings.

To sum up, I suggest everyone not to be isolated. You should try to accept the reality when you find it as truth, even though you were in opposition to it always before.

P.S. 1: What's going on? Someone please bring me up to speed!

P.S. 2: Thanks for your valuable comments.

P.S. 3: What's your idea about this kind of writing? Are you bored?

Tuesday, August 14, 2007

Faces of people

I think most of people don't know who they are. They have lots of incorrect imagination about themselves. Human beings have ideals in their minds and after some time they think that they act in that way but they don't. This fact is extremely funny and painful. You may see people who think they are so honest but you find them professional liars as they cheat themselves first of all.

P.S.: I do not believe in things such as motherland. What about you?

Monday, August 13, 2007


I want to switch into English for at least two months and give up my mother tongue! My dear friends who write in English (Proshat, H.P., A.M.J., Hadook …) please help me and send your comments so I can improve my writing.

Finally all the projects of last academic semester finished and now I should work hard on my thesis and papers. It seems that hard work has no end before death!

Saturday, August 11, 2007

آزاد کوه

این بار توانستیم قدم بر بام البرز مرکزی بگذاریم و قله 4390 متری آزاد کوه را صعود کنیم. جایتان خالی، طبیعت منطقه فوق العاده بکر بود و دیدگان ما به جمال حیواناتی مثل کل، ميش، کفتار و خرس نيز روشن شد. آزاد کوه یا همان شاهزاده کج گردن بعد از دماوند و علم کوه سومین قله مرتفع البرز بوده و در شمال وارنگرود و جنوب نسن قرار دارد. چند تا عکس هم گرفتم که تقدیم می کنم به شما

Wednesday, August 8, 2007

مگر می شود؟

مگر آدمیزاد کرم خاکی است که دو تکه اش کنند و بشود دو تا آدم کامل؟ اگر انسانها را دو تکه کنی می میرند. مگر می شود همه گره های مشترک کلافها را باز کرد و تبدیلشان کرد به دو کلاف؟ تو بگو می شود آيا
پ.ن.1: من که می گویم نمی شود
پ.ن. 2: چه خیالی توی سرته؟ می شه بگی

Tuesday, August 7, 2007

کلاف گره خورده

زندگی من شده است مثل کلاف کاموای مادر بزرگ. اول و آخرش را به هم بسته اند. هرچه ببافی از سمت ديگرش باز کرده ای. هرگز چيز کاملی نمی شود. محض بافتن بايد بافت اين زندگی را وگرنه مطلقا بی هدف است همه چيز. گاهی فکر می کنم همه چيز خوب است، اما گره ها دوباره ظاهر می شوند. مجبور می شوی هر چه بافته ای باز کنی و باز همه چيز بر می گردد به حالت اول. کلاف من گره خورده است. تو که می دانی چرا باز نمی کنی؟ البته خرده ای به تو نبايد گرفت. مال تو هم پر گره است بدجور. شايد بدتر از من شايد هم کمی بهتر. عجيب تر اين که گره های مشترک کلافمان را به هم گره زده است. چه بايد کرد؟ تو بگو چه بايد کرد؟ نمی دانم شايد چيزی برای گفتن نداشته باشی ... من خسته ام. سردم است. کلافه ام. سرم درد می کند

پ.ن 1: دارم می روم آزاد کوه. تلاش دوم شايد موفقيت آميز باشد

پ.ن 2: کاش يک بار ديگر از مادر زاده می شدم، شايد مسير ديگری می رفتم

Monday, August 6, 2007


آنقدر که از مفاهيمی مثل احترام و تواضع و هزار کوفت و زهر مار ديگر حرف می زد، تازگيها معنی اش را فهميدم

احترام فقط در مورد کسانی است که به وضوح از آدم بالاترند و گرنه سايرين لايق هيچ مراعاتی نيستند

تواضع خوب است اما فقط در مقابل پدر و مادر و دکتر فلانی و مهندس بهمانی. بقيه را اگر له هم کردی، عيبی ندارد

حقيقت ابدا ثابت نيست. حق همان چيزی است که کارهای آدم را بشود با آن توجيه کرد

نظر جمع يعنی همه بايد با من هم نظر باشند و در اين صورت خوب است و گرنه چون جمع همه احمقند و آقاعقل کل، باز هم نظر جمع، همان نظر آقا است

خلاصه فهميدم منظورش از اخلاقی که از آن دم می زد چيست. در يک کلام يعنی او بايد بشود مرکز مختصات اخلاق و همه چيز با او تعريف شود. يک جور غرور نامحدود همراه با خود پرستی افراطی. دست مريزاد

پ.ن 1: درد های مشترک آدمها را گاهی خيلی به هم نزديک می کند

پ.ن 2: هيچکس نفهمد من چه می گويم خوشحالم که تو می فهمی. اين خودش خيلی خوب است

Thursday, August 2, 2007


دیشب بالاخره پس از شصت ساعت فرصت پیدا کردم که بخوابم. فکر می کنم غیر از پروژه هايی که روی آن ها کار می کردم و تمرکز ذهنی داشتم، تقریبا بقیه مغزم کار نمی کرد. بیداری به کمک قهوه و حتی ردبول هم داستانی است برای خودش