Wednesday, August 23, 2017

خشم

نوشته ای از سر خشم داشتم که پاک کردم. باشد که خشم و نفرت سرچشمه گفتار و نوشتار نباشد...

یاد نوشته برایان ویز می افتم:
Love is the ultimate therapy. 
All is love. With love comes understanding comes patience. And then time stops. And everything is now.
When you are loving and unafraid, you can forgive others, and you can forgive yourself. You begin to see with the proper perspective. Guilt and anger are reflections of the same fear. Guilt is a subtle anger directed inward. Forgiveness dissloves guilt and anger. They are unnecessary, damaging emotions. Forgive. This is an act of love.

Friday, July 14, 2017

بازگشت به دوران جوانی آری بازگشت به دوره جاهلی هرگز

وسط برنامه های ایران و عروسی برنامه صعود دماوند را چپاندم. از جبهه جنوبی. بعد از سیزده چهارده سال که دماوند را از جبهه غربی صعود کرده بودم. زیبا بود و بی نظیر و تراپیوتیک! باشد که حال همه بهتر باشد حتی شما دوست عزیز!

Friday, June 9, 2017

ده سالگی

به تاریخ اولین پست این بلاگ نگاه می کردم. تقریبا ده سال است که گاه گاه در این بلاگ می نویسم. زندگیم هزار بار چرخیده است در این ده سال و نوشته ها آینه حال و هوای من هستند در پیچ و خم های زندگی.

Monday, June 5, 2017

خواسته های من مهم اند

در سی و چند سالگی شهامت این را پیدا کرده ام که خواسته های خود را بر منویات دیگران مقدم بدانم در زندگی خودم! بسیار دیر است ولی بهتر است از آینده. :)

Thursday, May 11, 2017

فضای انتخابات

فضا در تهران بگی نگی کم کم انتخاباتی شده است و سهم من تماشای عبور عابران خوشبخت است از دریچه تنگ بی بی سی فارسی و یوتوب! دل من هم گیر کرده است جایی در حوالی سال ۸۸. دل ما خیلی وقت است که دل نیست.

Sunday, April 23, 2017

به یاد میرحسین موسوی

چند روزی است که مدام به یاد میرحسین موسوی ام. روزگارش چطور می گذرد در زندان اختر؟ چرا زور جامعه مدنی نمی رسد به زندانبانان؟ چرا ما هیچ کاری نمی کنیم برای میرحسین عزیزمان؟ من قصد دارم به حسن روحانی رای بدهم برای بار دوم ولی دلم خون است! رای من هنوز سبز است، میرحسین موسوی است.

چه به موقع نازلی و روشن قطعه سر اومد زمستون رو اجرا کردند. به یاد میرحسین موسوی:

Thursday, April 20, 2017

زخم هاش انگار تازه اند هنوز

نوشته اش تند بود و تلخ. زخم های قدیمی اش انگار هنوز تازه است. نمی دانستم چه بگویم، آدم وقتی نمی داند چه بگوید بهتر است ساکت باشد. کاش حالش خوب شود و روزگارش بهتر از این باشد. کاش دلش آرام شود. کاش گذشته ها را پشت سر بگذارد...

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور