وقتی پنجره را باز کردی که باد اشک هایت را خشک کند، ترسیدم که روزی از من دل بکنی. از منی که تمام سبزه ها و گل های شهر را به عشق تو پرورده بودم
Tuesday, November 17, 2009
گلدان
Posted by
Mostafa
at
4:39 PM
|
Sunday, November 8, 2009
حاجی بادام
بادام که حاجی می شود، بر خلاف خیلی از آدم ها، شیرین می شود. حاجی بادام را که گذاشت در دهانش، انگار که قرص جادویی خورده باشد رفت به هفده هجده سال قبل. به روزگاری که پدر هنوز بود و سردردهای لعنتی اش هم آنقدر نبود که ایام را تلخ کند به کام همه. ایستاد جلوی در چوبی عتیقه خانه پدر بزرگ، آرام رفت به داخل خانه و پاورچین گذشت از کنار پشه بند مادربزرگ تا مبادا کسی بیدار شود. کنار درخت انار که رسید و چشمش افتاد به راه آب انبار قدیمی، دوباره وسوسه شد آب انبار را برود تا ته! آخر آدم چه می داند چه چیزی می تواند باشد در انتهایی این دالان دراز تاریک؟ چند سال پیش پدربزرگ، آب انبار را داد پرکنند با خاک. تو گویی که سرزمین عجایب من را دفن کرده اند. درست مثل پدر که گذاشتمش در خاک تا بخوابد آرام و بی درد. تا آن هنگام که اسرافیل بدمد در صور که با هم بر خواهیم خواست.
Posted by
Mostafa
at
6:35 PM
|
Friday, November 6, 2009
ملاقات
قرار سر جای همیشگی، ساعت همیشگی. نشسته است پشت فرمان و منتظر. به این می اندیشد که آدم ها موجودات پیچیده ای هستندها. این روزها حالاتش برای خودش هم غریب است. یعنی او راجع به من چه فکر می کند؟ اصلا وقتش را شاید برای همچین چیزی تلف نکند.
Posted by
Mostafa
at
12:05 PM
|
Monday, November 2, 2009
رادیو فارسی
با کلی ذوق و شوق تلویزیون فارسی بی بی سی رو نگاه می کنم که یک برنامه دیده باشم به زبان مادری! یادم می آید جاده یزد را. شب می رفتیم در آن بیابان بی انتها به شوق مهربانی خویشان. به زور به رادیو فردا گوش می کردم که در فاصله از شهر می توانست از شر پارازیت ها رها شود. با خود می اندیشیدم این صدا از کجا می آید؟
Posted by
Mostafa
at
3:02 PM
|
Thursday, October 29, 2009
اَسهول
قبول. من خیلی عوضی و اسهولم! اما امیدوارم دیگه اینقدرم اسهول نباشم
Posted by
Mostafa
at
1:00 PM
|
Monday, October 26, 2009
شب کوهی
هوس کرده ام شب جمعه تنهایی کوله هشتاد لیتری را بردارم و پر کنم از خرت و پرت و بروم میدان دربند. تا سربند را پیاده برم و ملت را تماشا کنم که کباب می خورند و آلوچه. بعد قدم بگذارم به سینه توچال. گوش بسپارم به خروش آبشار دوقلو و دل به رازهای سیاه سنگ. دلم لک زده برای نشستن در پهندشت توچال و تماشای تهران پرنور و ساکت! یادش بخیر. لحظه ای که پا به خط الراس می رسد و می توانی روستاهای رودبار قصران را با چراغ های سوسو کنانش نگاه کنی. سمت چپ تهران است و سمت راست آهار و توچال در مقابل. به قله که برسی، مهمان قلل سربه آسمان برافراشته البرز می شوی، علم کوه و ناز و کهار از غرب، آزاد کوه و خلنو و سرکچال از شمال و دماوند و مهرچال از شرق این با شکوه تریت تصویر زندگی من است. تصویری که دلم برایش تنگ شده، تنگ شدنی!
Posted by
Mostafa
at
2:14 PM
|
