Tuesday, November 29, 2016

نه شرقی نه غربی

از سواحل شرقی تا سواحل غربی، به دنبال سوال های بی پاسخ، در پی پر کردن سوراخ های بی انتهای این دل هزار پاره ... باشد که دوایی باشد و شفایی ...

Tuesday, November 22, 2016

In the mood for love - quote number 10,000!

That era has passed. Nothing that belonged to it exists anymore.

Monday, November 21, 2016

هوای بارانی فینیکس

سالت لیک سیتی هوا سرد شده، اولین برف سال هم چند روز پیش بارید. یاد تهران میفتم و استیت کالج. یاد زمستان های خوب و زمستان های بد.  وسط این هوای سرد، سفر کوتاه به فینیکس با هوای بهاری اش حسابی می چسبد. دیروز عصر باران خوبی بارید و بعد پرنده ها غوغا کردند از انواع آواز و سرود. مست می کند آدم را، پر از زندگی می کند ...

Thursday, November 10, 2016

Rest in peace L. Cohen

Leonard Cohen, whose songs touched our hearts many times passed away. It turns out that he was sadly accurate when he wrote to Marianne not long ago:

"Well Marianne, it's come to this time when we are really so old and our bodies are falling apart and I think I will follow you very soon. Know that I am so close behind you that if you stretch out your hand, I think you can reach mine. ... But now, I just want to wish you a very good journey. Goodbye old friend. Endless love, see you down the road."

Rest in peace L. Cohen! We are going to miss you down here.

Wednesday, November 9, 2016

ای روزگار غدار!

بیشتر سال های دهه سوم زندگی من در دوران تاریک محمود احمدی نژاد سپری شد. همان سال ها که محکم تصمیم گرفتم به مهاجرت به ینگه دنیا. اینجا باراک اوباما بود و امید، و البته رویای مسخره امریکایی! و حالا یک شبه سال های باقی مانده دهه چهارم مانده است و دانلد ترامپ.

دارم کتاب «فقط عشق واقعی است» برایان وایس رو می خونم. کتاب راجع به روان درمانی به روش رگرسیون زندگی های گذشته است. خیلی اتفاقی با این کتاب و نگاهش به تناسخ آشنا شدم. به هر حال یک جایی کتاب راجع به کارمای اجتماعی صحبت می کنه و اینکه گاهی کارما شخصی نیست. مردم امریکا و مردم دنیا چه کارمای عجیب و غریبی داشته اند که حالا باید پرزیدنت ترامپ را تجربه کنند؟

خدا به خیر کند... شاید هم جمع کردیم و رفتیم یک گوشه دیگر دنیا!

Thursday, November 3, 2016

سال ها گذشت

امروز وسط مساله حل کردن سر کلاس، وسط کشیدن خازن و سلف و مقاومت، درست وسط حساب کردن ولتاژ و جریان و از این قبیل اباطیل یاد دوره لیسانس افتادم و کلاس های دانشگاه تهران! بوی دانشکده فنی پیچید توی دماغم و هوش از سرم برد ... 


باد ما را با خود خواهد برد
یاد ما را در خود خواهد داشت
آب ما را حل خواهد کرد
شهر ما را بغل خواهد کرد 
...

Tuesday, November 1, 2016

شب های تنهایی سالت لیک

امشب نشسته ام به گوش کردن موسیقی بی کلام، صدای اعجاز انگیز ویولون که چنگ می زند با تار و پود دل آدمی. شب هایم در سالت لیک سیتی معمولا همین طور بوده:‌ خلوتی خود خواسته در خانه گاهی در حال کار و گاهی صرف خواندن کتاب یا تماشای فیلم... برخلاف شب های شلوغ فینیکس. تنهایی ام را دوست دارم. اپیزود های زندگی را نیز.