Monday, July 31, 2017

تصاویر ذهنی کجا و واقعیت کجا

انقدر برای خودشان گفته اند و باز گفته اند که داستانشان باورشان شده است. البته داستانشان تهی از واقعیت نیست ولی آمیخته است به افسانه! 

اگر کسی به شما زخمی زد، مقصر ضارب است. ولی اگر مدام روی زخم را کندید و زخم را تازه کردید، مقصر خود شمایید.

Friday, July 14, 2017

بازگشت به دوران جوانی آری بازگشت به دوره جاهلی هرگز

وسط برنامه های ایران و عروسی برنامه صعود دماوند را چپاندم. از جبهه جنوبی. بعد از سیزده چهارده سال که دماوند را از جبهه غربی صعود کرده بودم. زیبا بود و بی نظیر و تراپیوتیک! باشد که حال همه بهتر باشد حتی شما دوست عزیز!

Friday, June 9, 2017

ده سالگی

به تاریخ اولین پست این بلاگ نگاه می کردم. تقریبا ده سال است که گاه گاه در این بلاگ می نویسم. زندگیم هزار بار چرخیده است در این ده سال و نوشته ها آینه حال و هوای من هستند در پیچ و خم های زندگی.

Monday, June 5, 2017

خواسته های من مهم اند

در سی و چند سالگی شهامت این را پیدا کرده ام که خواسته های خود را بر منویات دیگران مقدم بدانم در زندگی خودم! بسیار دیر است ولی بهتر است از آینده. :)

Thursday, May 11, 2017

فضای انتخابات

فضا در تهران بگی نگی کم کم انتخاباتی شده است و سهم من تماشای عبور عابران خوشبخت است از دریچه تنگ بی بی سی فارسی و یوتوب! دل من هم گیر کرده است جایی در حوالی سال ۸۸. دل ما خیلی وقت است که دل نیست.

Sunday, April 23, 2017

به یاد میرحسین موسوی

چند روزی است که مدام به یاد میرحسین موسوی ام. روزگارش چطور می گذرد در زندان اختر؟ چرا زور جامعه مدنی نمی رسد به زندانبانان؟ چرا ما هیچ کاری نمی کنیم برای میرحسین عزیزمان؟ من قصد دارم به حسن روحانی رای بدهم برای بار دوم ولی دلم خون است! رای من هنوز سبز است، میرحسین موسوی است.

چه به موقع نازلی و روشن قطعه سر اومد زمستون رو اجرا کردند. به یاد میرحسین موسوی:

Thursday, April 20, 2017

زخم هاش انگار تازه اند هنوز

نوشته اش تند بود و تلخ. زخم های قدیمی اش انگار هنوز تازه است. نمی دانستم چه بگویم، آدم وقتی نمی داند چه بگوید بهتر است ساکت باشد. کاش حالش خوب شود و روزگارش بهتر از این باشد. کاش دلش آرام شود. کاش گذشته ها را پشت سر بگذارد...

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

Wednesday, April 19, 2017

عمر رفته

عکس هایمان را نگاه می کردم.
سال های زیادی از آن روز ها می گذرد. رد این سال ها هم خوب روی چهره همه مان پیداست. گرد سال ها و ماه ها آمده است و نشسته است روی تنمان و روی دلمان هم! عشق هایمان، خنده هایمان و اشک هایمان همه کهنه شده اند. 

یاد باد!

Wednesday, April 5, 2017

غیر ممکن های زندگی

اتفاقات امروز زندگی من به قدری چند سال پیش برایم غیر ممکن بود که به خواب هم نمی دیدم.

واقعا شد ها! واقعا تونستم. چند سال از عمرم پر از غم و غصه و نا امیدی شد و گذشت... ولی این دفعه واقعا تونستم. آدم بالاخره یک روز بلند میشه دستشو به کمرش می گیره و راه می افته. :)

هش تگ لایف ایز گود!

Monday, April 3, 2017

این روزها

خواستم یه عکس از این روزهای خودم بذارم که یادم باشه روزهای خوب زندگی رو. یه زمانی برای خودم از حافظ می خوندم که:
ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت
دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور



رد پا

آدم ها می آیند و می روند، مثل روزها و ماه ها و سال های عمر. و هر آمدن و رفتنی جای خود را می گذارد روی دل آدمیزاد. گذشته ها که رفته است ولی خاطره ها و یاد ها هست، تا همیشه...

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
اما افسوس تو رو خواستن 
دیگه دیره 
دیگه دیره

Monday, March 27, 2017

غم و غصه های بی دردی

در این سال ها که درگیر افسردگی های مداوم گاه نا گاه بودم، به رابطه و عشق خیلی اهمیت می دادم. شاید چون ریشه مشکلاتم همین بود:‌ رابطه، عشق، و روابط بین آدم ها

چند روز پیش فیلم لاک قرمز را می دیدم. موضوع فیلم فقر بود. فقر شدیدی که در ایران بیداد می کند و البته در امریکا هم هست، فقط شاید نه در قشری که من با آن رفت و آمد می کنم. داشتم به این فکر می کردم که درد عاشقی من از سر رفاه و بی دردی است. آدم اگر درگیر نان شبش باشد و غصه های بزرگ داشته باشد نگران رابطه نخواهد بود. نه که عشق مهم نباشد ولی آدمیزاد خوب است غم  و غصه های مردم را هم ببیند. به این ترتیب زندگی راحت تر خواهد بود، دل آدم صاف تر می شود و همه چیز با معنی تر.

Thursday, March 16, 2017

در پس خاطرات چند ده ساله

دایی جون که آلزایمر حافظه اش را حسابی خاطراتش را بریده بریده کرده بود، هنوز بعضی چیز ها را خیلی خوب به یاد می آورد. سینا تعریف می کرد که این سال آخر این شعر را زیاد می خواند:

رفتی و شکست محفل ما
هم محفل ما و هم دل ما

گفتم این شعر رو روی سنگ مزار مادر بزرگ نوشته اند به سفارش پدرش. و دایی جون که با مادر بزرگ بزرگ شده بود و آقاجون حکم پدرش رو داشت این شعر رو از پس این همه سال به خوبی به یاد داشت. حالا دایی جون هم بین ما نیست و محفل ما و دل ما شکسته است ...

Wednesday, March 15, 2017

The End -- Sibylle Baier



it's the end, friend of mine
it's the end, friend of mine
time is over where we could simply say I love you
now you opened the door
leave me crying
trying to embrace you again
trying to face this damn situation man
I can't
It's the end, friend of mine
It's the end, sweet friend of mine
dear friend, I cannot tell the reasons why we started well
good time, give me some wine when you open the door
you seem hurt, don't try to speak a word to me
what on earth could really go wrong with you and me?
yet its the end, friend of mine
it's the end, sweet friend of mine
time seems to be over where we could simply say I love you
now you opened the door
I feel cold
why can't I hold you in my arms
told you that life is short but love is old
it's the end, friend of mine

it's the end, sweet friend

Wednesday, March 8, 2017

مرگ

داشتم فکر می کردم که آدمیزاد چقدر راحت می تونه بمیره. یک تصادف ساده، یا حمله قلبی، یا مثلا پرت شدن از کوه وسط یک کوه پیمایی معمولی. بعد تمام آرزوها و دغدغه ها و احساسات و مشکلات اون آدم همه و همه توی یک لحظه دود می شه و می ره هوا. تموم میشه. نیست میشه. بی انصافی نیست؟

Thursday, March 2, 2017

قصه پنیر قصه شراب

انگار هیچ چیز با ارزشی نیست که بدون صبر بدست بیاید، درست مثل شراب، درست مثل پنیر! حرف ناب هم از همین قبیل است، خلاصه یک عمر، یک عشق چندین ساله که با صبر و رنج و درد شده است چند جمله... شراب تازه ناب نیست، شراب باید کهنه باشد و خاک گرفته ...

Wednesday, March 1, 2017

این کوه های پر برف

سرم را می چرخانم به سمت کوه های سرافراشته واساچ! هر بار بی هیچ تکراری زیبایی و عظمتش جادویم می کند...

و جعلنا الجبال اوتادا ...

Monday, February 27, 2017

دلم برایت تنگ می شود گاهی

دلم گاهی برایت تنگ می شود و دوست می دارم دلتنگی ام را

Tuesday, February 21, 2017

استیو شاعر است

به قدری زیبا نوشته بود که دلم نیامد نوشته اش را عینا پست نکنم:

My heart feels very tender. Just sent him off to Edward. It is painful for me to not go home together. But it was also so easy to talk, to laugh - we met at a museum, which made it a little easier. But I still felt like crying most of the time we were together - not out of abject depression but from feelings of melancholy and joy and sadness and gratitude from over many years collapsing into a single moment, if that makes sense.

Tuesday, February 14, 2017

لعل بود همه کلامش

ازش پرسیده بودند آیا دوست پسر سابقش -- که برای سفر در شهر است  -- را می بیند و مرد پاسخ داده بود که اخیرا رابطه جدیدی را شروع کرده است. ازش پرسیده بودند چه حسی دارد دانستن اینکه پارتنر سابقش در همین نزدیکی است ولی با او نیست؟

و او پاسخ داده بود. پاسخی نسبتا کوتاه. 

پاسخش را که بخوانی، در همان چند سطر تمام وجودت پر می شود از عشق، از درد، از رشد، و از فهم. چند سال رنج کشیدن و بالا و پایین را تجربه کردن بعد از تمام شدن رابطه و تمام عشقش به یارش را -- همان عشقی که الان عوض شده است، تمام نشده فقط دگرگون شده -- همه و همه را خلاصه کرده بود در چند سطر واژه. واژه هایی که سنگین بود خواندنشان و پر بودند از معنی. کلماتی که حالا معنی یک رابطه تمام شده بودند برای مردی در میانه زندگی.


Thursday, February 9, 2017

ستاره های شهر پر ستاره


داستان دل هزار پاره ما آدم های هزاره سوم!

Thursday, February 2, 2017

اندر احوالات این عوعوی سگان شما نیز بگذرد و سگ نارنجی که برادر گودزیلاست

سال های پیش وقتی محمود احمدی نژاد به زور تقلب یا کودتای انتخاباتی یا هر کوفت و زهر مار دیگری برای بار دوم شد رییس جمهور ایران، بسیاری از هم نسلان من رویاهایمان را بر باد رفته دیدیم. نا امیدی بود که رنگ خاکستری اش را زده بود به در و دیوار شهر. سرکوب بود و خفقان بود و زندان بود و مرگ! یادم می آید جایی نوشته بودم:

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

حالا ده روزی است که در نیمه دهه چهارم زندگی و در ینگه دنیا گرفتار دانلد ترامپ شده ایم. انگار سر زلف ما را گره زده اند با رهبران دیوانه! باز شده ایم قربانی جنون سیاست مداران و زخمی ناامیدی خودمان. 

در میانه این غوغا و هیاهو هم صحبتی با دوستان همدل البته غنیمت است! لیسا، استاد دو رگه دانشکده معماری که ده سالی از من بزرگ تر است و صد سال عاقل تر آبی ریخت روی آتش دلم. از نژاد پرستی نهان و آشکاری گفت که در همه طول عمرش تجربه کرده است. از تغییر گفت، از مقاومت، از تلاش و از ایستادن بر آرمان ها. من و امثال من به علت زندگی در محیط های حباب گونه دانشگاهی چه در ایران و چه در امریکا کمتر با برخورد های تلخ تحقیر آمیز مواجه شده ایم. انگار نژاد پرستی ناگهانی که من در ده روز دولت ترامپ و بعد از دستور اجرایی اش حس کردم را لیسا یک عمر با خود حمل کرده است و خیلی بهتر از من می فهمدش! برایش راه کار دارد و راه حلش هم نا امیدی نیست. حرکت است و عمل و تلاش برای تغییر.

خلاصه این که این دوران نیز می گذرد و عوعوی این مردک نارنجی هم تمام می شود و می رود پیش سایر کثافت های تاریخ! به قول امریکایی ها:

This too shall pass!


Monday, January 23, 2017

درمان

نمی دونم درمان کلمه مناسبیه یا نه. دنبال معادل درستی برای کلمه Healing می گردم. برای درد و رنج های غیر جسمانی هیلینگ به نظرم مناسب تره تا درمان ...

به هر ترتیب، سوال اینه که درمان چیه و کی می شه گفت که آدمیزاد درمان شده؟ آیا درد نکشیدن معادل درمان شدنه؟ آیا برگشت به زندگی طبیعی (از نظر نرم جامعه) رو میشه به درمان شدن تعبیر کرد؟ 

نمی دونم. واقعا نمی دونم. شاید همون حس و حال بی تابی که همراه با هزار درد و رنجه از درمان شدن بهتره. یعنی من شاید کمی اینطوری فکر می کردم. ولی الان نظرم عوض شده. فکر می کنم خیلی از رنج های نوستالژیک من به علت قطع ارتباط با واقعیت بوده، ناشی از بزرگ و کوچک کردن اجزای حقیقت، برای خارج کردن چیز ها از اندازه واقعیشون ... برگشت به واقعیت های زندگی و بیرون آمدن از دنیای خیالی درمان من بوده! گسستن زنجیر های نوستالژیک فانتزی که منو به دنیای خیالی خود ساخته ام وصل می کرد و نمی ذاشت با واقعیت ها اونطور که هستن روبرو بشم.

و چقدر درمان سخت بود! و چقدر درمان طولانی بود! و چقدر همه چیز اونطور نبود که می خواستم و فکر می کردم.

یادمه نوشته بودم دوست دارم مثل اون ژورنالیست انگلیسی باشم که نوشته بود بعد از سالها تونسته بود باری سنگینی که با خودش حمل می کرده رو زمین بذاره! نوشته بودم چقدر دلم می خواد منم بتونم اون حس سبکی رو تجربه کنم. و خوشحالم که واقعا تجربه کردم. واقعا اینبار دیگه تموم شد. تموم تموم تموم. باور نکردنی بود ولی تموم شد.


Monday, January 16, 2017

یکی پند پیرانه بشنو

نشستیم پیش پدر بزرگ، که چشمانش بی سو شده اند ولی دلش روشن است مثل آفتاب تابان! گفتم  آقاجون یه حرفی به ما بزنید، نصیحتی ...

کمی فکر کرد و بعد گفت:
بابا جان
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است
کوه ناهموار را هموار کردن سخت نیست
حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است

اشک توی چشمام جمع شد. امیدوارم دیگه هیچ وقت دل کسی رو نشکنم و حرف تندی نزنم. خدایا کمکم کن ...

پی نوشت:‌ دنبال شاعر گشتم و توی اینترنت خیلی ها شعر رو به صائب تبریزی نسبت داده بودند، ولی راستش تو اشعار صائب پیدا نکردم و مطمئن نیستم.

Thursday, January 12, 2017

بلاگ و فیس بوغ

مرور نوشته های بلاگ مثل مرور زندگی می مونه، با همه خاطره های خوب و بدش. قدیم ها که فیس بوغ داشتم، مرور پست های فیس بوغی هم همین حس و حالو داشت. فقط حداقل برای من سطح این دوتا کاملا با هم متفاوته. فیس بوغ انگار خیلی دم دستی و پیش و پا افتاده است ولی نوشته هام اینجا با یه بخش عمیق تری از وجودم ارتباط داره.

همه با هم بلند بگیم: مرگ بر فیس بوک!

Sunday, January 8, 2017

گذشتن و رفتن پیوسته

در این هشت سال گذشته چندین و چند بار مسیر طولانی بین نیمکره شرقی و غربی را سفر کردم:
بار اول اردیبهشت هشتاد و هشت (می ۲۰۰۹) و سفر به امریکا برای شروعی جدید در کشوری جدید.
دفعه دوم اواخر آذر ۹۰ (دسامبر ۲۰۱۱) برای پایان دلتنگی ها و تازه کردن دیدار با خانواده و دوستان. سفری که دلم دل نبود و اشکم جاری. سفری که چهل روز تمام طول کشید و دلم می خواست تا همیشه ایران بمانم.
دفعه سوم سفر کوتاه کمتر از دو هفته بهار ۹۱ یا ۲۰۱۲! سفری که دل من بیشتر از قبل دل نبود و همه چیز آنچنان تلخ بود که یادش هم ملال آور است.
بار چهارم بهار ۲۰۱۴، سفر اول در دوره ریاست جمهوری روحانی! سفری که مردم خوشحال تر بودند و من کمابیش آرام تر. آینده پر بود از علامت های سوال و نایقینی. سفری که با مامان و محسن و مجتبی و فاطمه رفتم کیش و خوش گذشت. سفری که شروع کردم ساختن دوباره رابطه با خانواده را. 
دفعه پنجم بهار و تابستان ۲۰۱۶. سفر دیدن خانواده و دوستان. سفر کمپینگ با محسن. سفر آرامش نسبی در رابطه جدید. سفر یک ماهه و آینده ای تا حدود زیادی معلوم و همراه با ثبات.
بار ششم و دفعه آخر دسامبر ۲۰۱۶ تا ژانویه ۲۰۱۷. نامزدی با نیکو و شروعی دوباره. 

آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست...