صبح که نه تقریبا ظهر مسیر ده دقیقه ای خانه تا دانشکده را قدم می زنم. می نشینم پشت کامپیوتر و تا غروب ذهن خودم و حافظه این ماشین را پر می کنم از مقادیری از اباطیل و اراجیف. در این میان معده ام هم پر می شود از مقدار زیادی کافئین که زندگی را آسان تر می کند. این طور زندگی هم بد نیست ها
Wednesday, August 5, 2009
Monday, July 27, 2009
لیوان
دیرور رفتم و از استارباکس یه لیوان خریدم تقریبا به ارتفاع 20 سانتی متر! این همان چیزی است که برای پی اچ دی لازمش داشتم
Tuesday, July 21, 2009
فرار
دانشجو که بودم فکر می کردم باید سیاست ورزید و مبارزه کرد تا ایران جای بهتری بشود برای زندگی. مبارزه البته از نوع داد و فریاد و ایستادن مقابل زورگو. امروز باور دارم بهبود شرایط از مبارزات آنچنانی بر نمی آید، شاید البته از هنر و ادبیات و سینما کاری ساخته باشد
دلم گاهی تنگ می شود برای همان گرفتاری ها، برای گشت ارشاد، برای همان زندگی سورئال تهران. فکر می کنم که من هم فرار کرده ام از تلاش برای ساختن ایرانی بهتر. فراری به اندازه نیمی از کره زمین. گرچه دیگرانی که با این شیوه بسیار مخالف بودند هم کم کمک به همین نتیجه می رسند. مادر را می گویم که با بغض صحبت می کرد و خوشحال بود که من رفته ام تا کنار برادرهایم در زندان نباشم. امروز بعد از پنج روز آزادشان کرده اند. بعد از پنج روز بی خبری! در دانشگاه تهران دستگیرشان کرده بودند، همان جایی که من هفت سال روزگار گذراندم و آنها هم چند سالی است که دانشجوی همانجا هستند
شنیدم دایی جان به قران تفال زده بودند شنبه و آمده بوده است: و چون فرمان ما آمد شعيب و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند به رحمتى از جانب خويش نجات داديم و كسانى را كه ستم كرده بودند فرياد [مرگبار] فرو گرفت و در خانههايشان از پا درآمدند
Monday, July 13, 2009
دریا
یاد اولین مسافرت شمال افتادم. 10 ساله بودم و تابستان سال سوم دبستان را می گذراندم. رویای جنگل و دریا بود تمام طول سفر. پدر که رزیدنت سال سه ارتوپدی بود و طرح یک ماهه اش را در رشت می گذراند آمد و با همان رنوی قراضه مان رفتیم به سمت رشت. همه صحنه ها باور نکردنی بودند برای پسر بچه کنجکاوی مثل من. یادم نمی رود که راضی نشدم از رشت تا رسیدیم به انزلی و پایم را زدم به دریای خزر. آن روز ها پسر کنجکاو و پر شر و شوری بودم با هزار فکر و خیال و رویا و آرزو
هفته پیش رفتیم نیویورک. شهر بزرگ و بی سر و ته با آن آسمانخراش هایش سینه آسمان را شکافته است. از خیابان برادوی و محله منهتن و جزیره آزادی با آن مجسمه آزادی اش که شده است نماد لیبرال دموکراسی که گذشتیم رسیدیم به سواحل اقیانوس اطلس و من باز تنی زدم به آب. این اقیانوس کجا و آن دریاچه مازندران کجا! آن پسرک 10 ساله کجا و من 26 ساله کجا
فقط دیگر نه ماشین رنویی هست که وسط راه پنچر بشود و ما به جای ناراحتی کلی شادی کنیم. نه پدری هست که دنیا را نشانمان بدهد و نه آن همه شر و شور. نه ساحل چمخاله ای هست و نه هیچ کدام از همه آن چیز های خوب دیگر
Wednesday, July 1, 2009
بعد از انتخابات
خوب انتخابات برگزار شد و با تقلب وسیعی که صورت گرفت، آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد، البته نه رییس جمهور منتخب ملت بلکه رییس منتصب کودتا. مثل اکثر مردم دو هفته ای هیچ کار مفیدی نتوانستم بکنم و بهت زده بودم و افسرده. اما الان اصلا ناراحت نیستم، ما مجبور کردیم کودتاچیان را که هزینه بپردازند برای روی کار آوردن احمدی نژاد! کاری که اگر من و تو رای نمی دادیم هم انجام می شد ولی بدون هیچ هزینه ای! مهندس موسوی و بسیاری دیگر امروز ایستاده اند پای رای مردم و این دستاورد کمی نیست. به عقیده من باید امیدوار بود و با امید باید مبارزه کرد و قبل از مبارزه با استبداد باید مبارزه کرد با یاس و نخوت. ما باید مبارزه کنیم برای خودمان و نسل بعدمان تا گرفتار استبداد نباشند. مبارزه کنیم تا خون اشکان ها و ندا ها بی ارزش نشود. من بسیار امیدوارم
Sunday, June 7, 2009
مناظره به سبک ایرانی
دوست دارم خیلی کوتاه راجع به مناظره های نامزدهای ریاست جمهوری ایران بنویسم:
در مناظره های سنتی که در مملکت ما معمولا در بین علمای دینی بسیار رواج داشته، فنون مناظره حرف اول را میزده است. مسایلی از قبیل سفسطه، شعر خواندن، محکم صحبت کردن، سعی در بهم ریختن ذهن طرف مقابل و ... در این شیوه بحث گرچه میزان اطلاعات و منطقی بودن موضع فرد مناظره کننده هم اهمیت دارد، اما بیشتر همان فنونی که اشاره شد تعیین کننده خواهند بود
با رشد رسانه های مستقل در جوامع مدرن، تا حدود زیادی فنون نامبرده از اهمیت ساقط شده و موضع فرد و میزان صداقت او حائز اهمیت هستند. چرا که اگر کسی حرفی خلاف واقع بزند یا به هر نحوی غیر از روش های صادقانه در صدد توجیه موضع خود باشد، رسانه ها بلافاصله اقدام کرده و افکار عمومی را روشن می کنند. نمونه جالبی که از این مساله یادم هست افشاگری های رسانه های آمریکا در مورد موضع خانم کلینتون (مرحله مقدماتی انتخابات در حزب دموکرات) درباره شجاعت ایشان بود که ادعا داشتند در درگیری های آلبانی در زمان ریاست جمهوری همسرشان زیر آتش توپ و تانک به منطقه سفر کرده اند. رسانه ها تصاویری پخش کردند که اثری از یک گلوله هم در آن نبود. این وضعیت باعث خواهد شد طرفین یک بحث خود به خود ملاحظه صداقت و وجاهت مواضع خود را بکنند، چون در غیر این صورت رسوایی در پی خواهد بود
متاسفانه معتقدم در کشور ما با توجه به محدودیت رسانه های آزاد و انحصاری بودن تلویزیون به عنوان پر مخاطب ترین رسانه جمعی، فرصت شفافیت از بحث های انتخاباتی گرفته شده است. بنابراین آقای احمدی نژاد به راحتی می تواند آمار غلط بدهد، دروغ بگوید و مسایل را وارونه جلوه دهد. البته این موضع گیری ایشان برای نسلی که با اینترنت سر و کار دارد و به نحوی جای خالی رسانه آزاد را پر کرده است، جز انزجار و بیزاری در پی نخواهد داشت، اما این که چه کسری از جامعه چنین است سوال مهمی خواهد بود. جالب بود اگر در تلویزیون فیلم آقای احمدی نژاد که با اشتیاق درحال صحبت کردن راجع به هاله نورشان هستند، پخش می شد. بسیار جالب بود اگر آمار ها را کارشناسان مربوطه نشان می دادند و مقایسه می کردند با آمارهای ارائه شده از طرف ایشان
به امید ایرانی آباد و آزاد
Monday, June 1, 2009
زندگی در دهات استیت کالج
دهات ما هم خوب دهاتی است ها! باورتان نمی شود؟ بیایید از نزدیک ببینید. آرام، آمار جرم و جنایت بسیار پایین (سومین شهر امریکا)، منطقه مرکزی آمیش ها، راننده های بسیار باکلاس، و ... خلاصه فعلا داریم لذت می بریم
اما یک داستان جالب: رفته بودیم با همسر عزیز و جمعی از دوستان بستنی بخوریم. من و همسر و یکی از عناصر اناث جمع با هم بودیم در صف بستنی فروشی که یک پیرمرد امریکایی آمد پشت سرمان. وقتی شروع کرد به صحبت دوست ما گفت قسم می خورم الان می پرسد کجایی هستید! حرفش تمام نشده بود که پرسید! بعد آرام در گوش من گفت:
How do u handle these two girls together!!!???
مانده بودم بخندم یا عصبانی شوم که ترجیح دادم خیلی آرام توضیح بدهم که داستان از چه قرار است. تصور جالبی داشت از ایران!
راستی دیشب هم رفتیم مهمانی! کمپین انتخاباتی مهندس موسوی بود تقریبا! خلاصه دوستان زدند و رقصیدند و خوردند و نوشیدند و بسیار سیاست ورزیدند