در دوره نوجوانی و نیمی از دوره جوانی منبع آرامش و اعتماد به نفس برای من مذهب بود و خدا. کم کم که دین رنگ باخت و محو شد و رفت، آرامش و اعتماد به نفس هم برای من کمتر و کمرنگ تر شد. باید جایگزینی پیدا کرد واقعی و از درون. باید دنیایی ساخت بهتر از این، سرشار از مهر، پر از دوستی و خالی از نفرت و زشتی.
روی مبل چرمی میشینم روبروش و زخم هام رو یکی یکی باز می کنم. درد داره ولی لازمه. زخم هام رو نگاه می کنه، گاهی همراه من درد می کشه، برام تحلیلشون می کنه و می بنده... آی کودکی از دست رفته من، دوستت دارم.
از دریچهی این سالها به پسرک معصومی نگاه مینگرم که کودکی من است. دوست دارم در آغوشش بکشم، به چشمهای نگرانش نگاه کنم و به او اطمینان بدهم که روزی بزرگ خواهد شد و قوی، و آن روز میتواند همه چیز را رها کند.
بخند پسرک کوچولوی معصوم.
کاش می شد برگرم به آن سالها و پسرک را مراقبت کنم در مقابل همهی کسانی که خندهاش را از او گرفتند و کودکیاش را تلخ کردند.