Sunday, April 26, 2009

مشهد

رفتیم مشهد. سفر دوروزه خوبی بود. استقلال هم که ظاهرا در همین شهر قهرمان شد و از قهرمانی اش هیچ نصیب ما نشد جز تاخیر پرواز و برخورد با خیل عظیم طرفداران این تیم در فرودگاه که کم مانده بود آدم را بخورند زنده زنده. صحنه هایی دیدیم که واقعا آدم وحشت می کرد. خوب این هم از روز های آخر عمر ما در این شهر که بالاخره از این چیزها هم دیدیم تا لال از دنیا نرویم

Monday, April 6, 2009

50 تومنی پیر من

امروز بازم رفتم به دانشگاه تهران. محیط همون محیطی بود که سال 80 با هزار امید و انرژی پا گذاشتم بهش. دانشگاه همان دانشگاه بود و بوگندش هم همان بوگند همیشگی. اما نه من مصطفی 8 سال پیشم و نه بقیه آدمهای آن سال ها را می توانی به سادگی پیدا کنی

Sunday, April 5, 2009

قمار

فکر می کنم هر حرفی که زدم تا حالا یاوه بود. جفنگ محض. حرفی که آدم خودشم بهش عمل نکنه جز ورور چی می تونه باشه؟

چه حسی داره وقتی ببینی باختی؟ چیو؟ یه چیزایی که ارزش داشته و الان دیگه باختیشون! نیشخند می زنم به خودم. نشستن و شعر خوندن و غصه خوردن هم فایده نداره. اصلا خیلی چیزا رو نمیشه جبران کرد

Wednesday, March 18, 2009

دلتنگی

داشتم برای بلاگ یکی از دوستان کامنت می ذاشتم و حرف رفتن و اینها بود. حالا که دیگه همه چیز جدی شده و چیزی به رفتنم نمونده کم کم دارم یه حس نستالژیکی پیدا می کنم. با مامانم که حرف می زنم بغض می گیره ته گلومو ... بعضی از دوستام ... نمی دونم واقعا باید چی کار کرد؟

Tuesday, February 24, 2009

Huh?

Well, when writing this, it's 2:07 am and I'm sitting on a chair in Moshanir's Camp in Kerman, just have watched "The curious case of Benjamin Button." Such a great movie!

I was thinking these days to close my blog. Because I had this feeling that I have absolutely nothing to say! But, now at this very moment things are coming to my mind, though I still think that I have nothing new but some absurd thoughts! Things such as:

Arezoo is going to have a face exactly same as the Ben Button's one when she becomes old!

Everything is going to be new: a new year, new life, new academic degree, new advisor, new place to live, maybe even New York City!

Each friend of mine means something to me, but I'm going to handle this!

I hope I mean something to my friends too!

Well, what's next? Lets see, I don't know either.

Tuesday, January 27, 2009

ارتفاع، برف، اوج

شاید نباید از بارگاه سوم بر می گشتم. شاید باید کوله ام را همین حالا بردارم و بزنم به دامنه توچال، به هوای پهن دشت با منظره سیاه سنگ و چشمه نرگس. اصلا شاید نباید کوله برداشت تا مطمئن باشی بی هدفی و بی مقصد. مگر نه که مقصد مال زندگی است و در کوهستان آن را بی خود برای خودمان نعریف کرده ایم. تا چه پیش آید

Saturday, January 17, 2009

نیستم

فکر نمی کنم پس نیستم

این روز ها بد جور علاف هستم! دیگه نه دانشگاهی هست نه تزی نه مقاله ای نه هیچی. با این وضعیت کلیرنس هم که معلوم نیست کی برم و فعلا اوضاع همینه که هست. صبح، نه بهتره بگم ظهر از خواب بلند میشم و هلک و هلک میرم سر کار. بیچاره این مدیر من که از فرط قحط الرجال جرات نداره چیزی بگه بهم. خلاصه یه چایی می خورم و علافی می کنم تا عصر. بعد خونه و قهوه و موزیک و فیلم و دوباره خواب. این سیکل هر روز تکرار میشه. خوبه همینو می خواستی؟