داشتم برای بلاگ یکی از دوستان کامنت می ذاشتم و حرف رفتن و اینها بود. حالا که دیگه همه چیز جدی شده و چیزی به رفتنم نمونده کم کم دارم یه حس نستالژیکی پیدا می کنم. با مامانم که حرف می زنم بغض می گیره ته گلومو ... بعضی از دوستام ... نمی دونم واقعا باید چی کار کرد؟
Wednesday, March 18, 2009
Tuesday, February 24, 2009
Huh?
Well, when writing this, it's 2:07 am and I'm sitting on a chair in Moshanir's Camp in Kerman, just have watched "The curious case of Benjamin Button." Such a great movie!
I was thinking these days to close my blog. Because I had this feeling that I have absolutely nothing to say! But, now at this very moment things are coming to my mind, though I still think that I have nothing new but some absurd thoughts! Things such as:
Arezoo is going to have a face exactly same as the Ben Button's one when she becomes old!
Everything is going to be new: a new year, new life, new academic degree, new advisor, new place to live, maybe even New York City!
Each friend of mine means something to me, but I'm going to handle this!
I hope I mean something to my friends too!
Well, what's next? Lets see, I don't know either.
Tuesday, January 27, 2009
ارتفاع، برف، اوج
شاید نباید از بارگاه سوم بر می گشتم. شاید باید کوله ام را همین حالا بردارم و بزنم به دامنه توچال، به هوای پهن دشت با منظره سیاه سنگ و چشمه نرگس. اصلا شاید نباید کوله برداشت تا مطمئن باشی بی هدفی و بی مقصد. مگر نه که مقصد مال زندگی است و در کوهستان آن را بی خود برای خودمان نعریف کرده ایم. تا چه پیش آید
Saturday, January 17, 2009
نیستم
فکر نمی کنم پس نیستم
این روز ها بد جور علاف هستم! دیگه نه دانشگاهی هست نه تزی نه مقاله ای نه هیچی. با این وضعیت کلیرنس هم که معلوم نیست کی برم و فعلا اوضاع همینه که هست. صبح، نه بهتره بگم ظهر از خواب بلند میشم و هلک و هلک میرم سر کار. بیچاره این مدیر من که از فرط قحط الرجال جرات نداره چیزی بگه بهم. خلاصه یه چایی می خورم و علافی می کنم تا عصر. بعد خونه و قهوه و موزیک و فیلم و دوباره خواب. این سیکل هر روز تکرار میشه. خوبه همینو می خواستی؟
Sunday, January 11, 2009
فون بوک
پیرو حالات غریبی که در پست قبل به آن اشاره شد، اینجانب دست به قتل مرحوم موبایل عزیزم زده و این یار چندین و چند ساله را به سرای آخرت فرستادم. از آنجا که حافظه حقیر بسیار ضعیف است هرگز موفق به حفظ شماره تلفن ها نبوده و به حافظه دوست مرحومم متکی بودم. لذا از عموم مومنین و مومنات خواهشمند است، شماره تلفن و نام خود را به این جانب مجددا اس ام اس فرمایید تا در فون بوک ذخیره کنم.
با تقدیم احترام.
سیم کارت داغدیده 09121055594
Saturday, January 10, 2009
اخلاق سگی
اخلاق سگی من که نمی دونم از چی ناشی میشه گاهی میاد سراغم و دهن همه اطرافیان رو سرویس می کنه. دهن خودم رو هم البته. اصلا من پریود شدم اشکالی داره؟
Monday, January 5, 2009
بهشت احمق ها
یاد لیبرال دکالوگ راسل افتادم و یکی از فرمان هاش که: هرگز حسرت کسانی رو که در بهشت احمق ها (فولز پارادایز) زندگی می کنند رو نخورید چون فقط یک احمق می تونه فکر کنه چنین جایی بهشته! و به این فکر می کردم که چقدر زندگی در بهشت احمق ها برای من لذت بخش بوده و چقدر دلم تنگ می شه گاهی برای اون روز ها