Tuesday, October 1, 2019

جناب حافظ

بعد از مدت‌های مدید نشستم حافظ خوندم. به یاد روزهای نوجوانی... چقدر شعر می‌خوندم. چقدر شعر حفظ بودم.

بفرموده باشد که:
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
جهان و هرچه در او هست سهل و مختصرست
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

Monday, September 30, 2019

چقدر نوشتیم، چقدر خط زدیم

چقدر نوشتیم
چقدر خط زدیم
چقدر عاشق شدیم
و چه دل‌شکسته ایم هنوز در پس این سال‌ها

Monday, September 9, 2019

Love is so short; forgetting is so long.

Tonight I can write the saddest lines.

Write, for example, 'The night is starry and the stars are blue and shiver in the distance.'

The night wind revolves in the sky and sings.

Tonight I can write the saddest lines.
I loved her, and sometimes she loved me too.

Through nights like this one I held her in my arms.
I kissed her again and again under the endless sky.

She loved me, sometimes I loved her too.
How could one not have loved her great still eyes.

Tonight I can write the saddest lines.
To think that I do not have her. To feel that I have lost her.

To hear the immense night, still more immense without her.
And the verse falls to the soul like dew to the pasture.

What does it matter that my love could not keep her.
The night is starry and she is not with me.

This is all. In the distance someone is singing. In the distance.
My soul is not satisfied that it has lost her.

My sight tries to find her as though to bring her closer.
My heart looks for her, and she is not with me.

The same night whitening the same trees.
We, of that time, are no longer the same.

I no longer love her, that's certain, but how I loved her.
My voice tried to find the wind to touch her hearing.

Another's. She will be another's. As she was before my kisses.
Her voice, her bright body. Her infinite eyes.

I no longer love her, that's certain, but maybe I love her.
Love is so short, forgetting is so long.

Because through nights like this one I held her in my arms
my soul is not satisfied that it has lost her.

Though this be the last pain that she makes me suffer
and these the last verses that I write for her.

-Pablo Neruda

Thursday, August 1, 2019

ترمیم زخم‌های کودکی

می گردم در گوشه گوشه‌های گمشده‌ی کودکی، در لابلای زخم های چرک کرده و متعفن اما رها شده. در پس ذهنم نگاه معصوم و غم انگیز پسرکی است که پر است از ترس و نگرانی. آی عزیز دل من، آمده ام از پس این همه سال تا بغلت کنم، تا دلداریت بدهم. دستت را به من بده،‌ بیا با هم قدم بزنیم و دردهایت را قسمت کنیم.
آی پسرک تنهای بی پناه من، حرفت را به من بزن. انقدر ساکت نباش، انقدر در خودت خراب نشو...

Tuesday, July 30, 2019

کینتسوگی

گفت احتمالا همه چیز از هم می‌پاشد و بعد باید بگردی و تکه تکه‌هایت را جمع کنی از روی زمین. تکه هایی که می خواهی و بعد به هم بچسبانی...
یاد کینتسوگی می‌افتم. هنر ژاپنی تعمیر ظرف های سفالی شکسته با چسبی از پودر طلا یا نقره. ظرف تعمیر شده از ظرف سالم با ارزش‌تر و زیبا‌تر می‌شود. یعنی می‌شود یک روزی دل هزار تکه‌ی ما دل شود؟

Wednesday, July 3, 2019

باران

کاش باران می‌آمد
و می‌شست همه‌ی دلتنگی‌هایمان را
و ترس‌هایمان را
و بغض ‌هایمان را
و کاش باد ما را می‌برد
جایی که دوری نباشد
جایی که جدایی نباشد
و کاش آسمان آغوشش را می‌گشود
و برایمان مهربانی سوغاتی می‌آورد
و کاش
تو
اینجا بودی

Friday, June 28, 2019

مارپیچ

سال‌ها پیش نشسته بودم به حرف با دوستی که از خوبان روزگار است از گل گل‌تر. صحبت از زندگی بود و بازگشت به گذشته. از تکرار مکررات و تکرار و تکرار و تکرار...

گفت سمبل مارپیچ که بومی‌های امریکا روی سنگ می‌تراشیده‌اند نمادی از همین تکرار چرخه‌های زندگی است. بعد از سال‌ها بر می گردی سر جای اول، با کمی فاصله...

ای فسانه مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر
به که بر سبزه‌ام وا گذارند
با بهاری که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست
که دلم آشیان دلی هست
زاشیانم اگر حاصلی نیست
من برآنم کزان حاصلی هست
به فریب و خیالی منم خوش