Tuesday, July 30, 2019

کینتسوگی

گفت احتمالا همه چیز از هم می‌پاشد و بعد باید بگردی و تکه تکه‌هایت را جمع کنی از روی زمین. تکه هایی که می خواهی و بعد به هم بچسبانی...
یاد کینتسوگی می‌افتم. هنر ژاپنی تعمیر ظرف های سفالی شکسته با چسبی از پودر طلا یا نقره. ظرف تعمیر شده از ظرف سالم با ارزش‌تر و زیبا‌تر می‌شود. یعنی می‌شود یک روزی دل هزار تکه‌ی ما دل شود؟

Wednesday, July 3, 2019

باران

کاش باران می‌آمد
و می‌شست همه‌ی دلتنگی‌هایمان را
و ترس‌هایمان را
و بغض ‌هایمان را
و کاش باد ما را می‌برد
جایی که دوری نباشد
جایی که جدایی نباشد
و کاش آسمان آغوشش را می‌گشود
و برایمان مهربانی سوغاتی می‌آورد
و کاش
تو
اینجا بودی

Friday, June 28, 2019

مارپیچ

سال‌ها پیش نشسته بودم به حرف با دوستی که از خوبان روزگار است از گل گل‌تر. صحبت از زندگی بود و بازگشت به گذشته. از تکرار مکررات و تکرار و تکرار و تکرار...

گفت سمبل مارپیچ که بومی‌های امریکا روی سنگ می‌تراشیده‌اند نمادی از همین تکرار چرخه‌های زندگی است. بعد از سال‌ها بر می گردی سر جای اول، با کمی فاصله...

ای فسانه مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر
به که بر سبزه‌ام وا گذارند
با بهاری که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست
که دلم آشیان دلی هست
زاشیانم اگر حاصلی نیست
من برآنم کزان حاصلی هست
به فریب و خیالی منم خوش

Monday, May 27, 2019

آلبوم دوست داشتنی‌ها

کاش می‌شد همه‌ی خاطرات خوب و اتفاقات خواستنی را جمع کرد، مثل یک آلبوم عکس، و بعد رفت در آن زندگی کرد.

اگر می‌شد، تو را می‌بردم توی آلبوم دوست داشتنی هایم و برادرهایم را. کمی قهوه‌ی خوب با شکلات تلخ. توچال هم حتما جایی داشت. گربه‌ها هم می آمدند. بهار هم می آمد. عطر نان تازه و بوی نفس های تو...

Monday, April 29, 2019

این کفش نوستالژیک نایکی

رفتم کفش ورزشی بخرم از سایت نایکی که گیر سه پیچ داد باید لاگ‌این کنی. پس از تلاش زیاد برای پیدا کردن پسورد، کاشف به عمل آمد که سایت فخیمه‌ی نایکی آدرس من را استیت کالج می‌داند: شماره‌ی ۱۰۵ کانینگهام هال! آنقدر زمان گذشته و زندگی من بالا و پایین رفته که باورم نمی‌شود آن آدرس را. زندگی در فینیکس، لوس آنجلس، سالت لیک سیتی، این همه بالا و پایین و کلنجار با خودم و با بقیه.

به هر حال آن روزها هم بخشی از منند و جاده‌ ای که به امروز من رسیده از آن دوران عبور کرده، از شماره‌ی ۱۰۵ کانینگهام هال.

Wednesday, April 10, 2019

این مکان مقدس

دخترک از پشت پیشخوان می‌گوید اگر اسپرسوی جدید را دوست نداشتی بگو مثل همیشه برایت درست کنم. لبخند می‌زنم و از محبتش تشکر می‌کنم.

می‌نشینم و دفترم را باز می‌کنم. باید نوشته ای را پاکنویس کنم که بیست و پنج سال از تاریخش گذشته است. اسپرسوی جدید کمی سنگین‌تر و تلخ‌تر از اسپرسوی همیشگی است ولی بد نیست. کارم تمام می‌شود. می فرستمش. راستش همه‌ی این فکر کردن‌ها و نوشتن‌ها برای خودم است و نه برای خواننده. 

باری از روی دوشم برداشته شده است. احساس قدرت می‌کنم. حس آسیب‌پذیر بودنم رو به بهبود است. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. برف و باران بهاری تازه تمام شده و زمین خیس است. در حیاط روبرو گل های زرد و سفید نرگس خودنمایی می‌کنند. درختی غرق از شکوفه‌های صورتی است. زندگی همچنان جریان دارد و اخیرا بیشتر از قبل زیبایی هایش را نشانم می‌دهد.

Tuesday, April 2, 2019

شادی و ناشادی

گاهی شاد و سرحالم
اغلب اوغات ولی غمگین، ترسیده، مضطرب، و افسرده. بسیار جنگیده ام با این بیماری افسردگی. گاهی خسته می کندم!
نشسته ام در قهوه خانه. چند دانش آموز دبیرستانی می آیند تو. پر از شور پر از شادی پر از هیجان. حسودی ام می شود. دلشان همیشه شاد باشد.