Monday, October 8, 2018

تا قهوه خانه هست زندگی باید کرد

کارتل پاتوق هرروزه‌ام بود در فینیکس. مسیر بیست دقیقه‌ای دانشگاه تا قهوه‌خانه را معمولا پیاده می‌رفتم. اواخر پاییز تا اوایل بهار لذت این پیاده‌روی دوچندان می‌شد با هوای دلچسب بهاری صحرا. محله‌ی زیبای اش و میپل با آن همه گل و دار و درخت...
یکی از نگرانی‌هایم از نقل مکان به سالت لیک از دست دادن کارتل بود. خدا را صدهزار مرتبه شکر که سالت لیک علیرغم فرهنگ بدون کافئین مورمن‌ها پر است از قهوه‌خانه‌های عالی. حالا پاتوق هرروزه‌ام شده است پابلیک، با قهوه‌های عالی‌ و آدم‌های مهربانش.
زنده باد قهوه و زنده باد قهوه‌خانه.

Friday, August 31, 2018

خارجی - بمرانی

وقتی نور خونه ضعیف شد
کاسه صبرت که لبریز شد برو
تو بذار وقتی پاییز شد برو
دنیا خیلی غم انگیز شد برو
...
دلم برات تنگ میشه

Wednesday, August 15, 2018

کاملا تصادفی

در حومه سیاتل پرسه می‌زدیم و شهر رو تماشا می‌کردیم که کاملا اتفاقی رسیدیم به قهوه‌خونه‌ی زوکا! همون قهوه‌خونه‌ای که توش نشستیم و حرف زدیم، به تلخی و همراه با بغض. همون قهوه‌خونه ای که کتاب قصه های پر از بالا و پایین و پر از رنج منو بست.

زندگی گاهی با آدم شوخی‌اش می گیره. آدمو ناغافل بدون اینکه بدونه یا حتی انتظارشو داشته باشه می بره به یک نقطه‌ای تو گذشته‌ها. شاید می‌خواست یادآوری کنه که قدر این روزها و این لحظه‌ها رو بهتر بدونم.

امروز از اون روزها خیلی بهتره و امیدوارم فرداها هم از امروز بهتر باشه.


Friday, June 15, 2018

جام جهانی

خوشحالم که مردم خوشحالن. خوشحالم که ریختن تو خیابونا و زدن و رقصیدن. شادی گوهری که از ما دریغ شده است.

Monday, June 4, 2018

رد پاهایی که محو می شوند ولی باقی می مانند

روزگاری کمر بسته بودم به حفظ گذشته ها. چنگ زده بودم به چهار تا عکس، چند ثانیه فیلم، دو خط نوشته ... هرچیز که من را به تو وصل می کرد. هرچیزی که حکایت می کرد من و تو روزگاری ما بوده ایم...

از آن روزها، سال ها می گذرد.

روزگاری هم بود که کمر بسته بودم به پاک کردن خاطره ها. وسواس گونه می گشتم دنبال آخرین اثرات باقی مانده از گذشته ها و یک به یک پاکشان می کردم، از بین دفترچه های یادداشت، لا به لای فایل های موبایل و کامپیوتر.

از آن روزها هم سال هاست که می گذرد.

این روزها کنار آمده ام با جای پایی که آدم ها و آمدن و رفتن شان گذاشته است روی دلم. رد پای بعضی ها هنوز گاهی درد می گیرد، ولی از پا نمی اندازدم. واقعیت زندگی شاید همین باشد. همین کنار آمدن و به صلح رسیدن با خودت و با بقیه. 


Tuesday, May 15, 2018

مرور البلاگ!

امروز بعد از پست کردن آهنگ گمشده مرجان شروع کردم به مرور پست های گذشته وبلاگم. از دو هزار و یازده به بعد. از زمانی که زندگیم داشت ذره ذره عوض می شد. تاریخ پست ها تعجب آور بود. یعنی شیش هفت سال گذشته از آن روزها؟ بعضی از خاطرات انگار مال همین دیروزند.

قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین؟ قالو لبثنا یوما او بعض یوم!

پاک کردم همه گذشته را


باد اومد و تو جنگلا قدم زد
اسم تو رو از همه جا قلم زد