Wednesday, March 16, 2016

and the cowboy that loved you so true ...

این صحنه فیلم وایلد رو هزار بار می تونم ببینم... با عمق وجودم ارتباط برقرار می کنه


-My grandma is looking after me; because I have some problems, I'm not supposed to talk about with strangers.
-You know, everybody has problems; I have problems too. But you know, problems don't stay problems they turn into something else.

"from this valley they say you are leaving
we shall miss your bright eyes and sweet smile
for you take with you all of the sunshine
that has brightened our pathway a while.

...
just remember the Red River valley
and the cowboy that loved you so true."

Thursday, March 3, 2016

آی یارم بیا

گم می شویم در صفحات هزار هزار تاریخ. تمامی زندگیمان خلاصه می شود در انگشت شمار لحظات سنگین عاشقی، مرگ عزیزان، و شاید دو سه بوسه تبدار ...

Wednesday, March 2, 2016

استیت کالج - اپیزود شماره سه یا چند؟

سفر تاریخ کردم به استیت کالج. خونه سث و ارین در اسپرینگ میلز، کافه الک کریک، زینوز، سینتس، ... شهر کوچکی که دوست می دارم.  

Wednesday, February 24, 2016

موش کور شدیم رفت

بهار اومده ولی چرا این دل ما لامصب اصلا حالیش نیست؟ کی کور شدیم؟! نفهمیدیم کی زمستون رفت، کی بهار اومد، کی همه چیز قشنگ شد... اصلا چرا هیچ چیز اونطور که باید به چشم نمیاد؟!

Tuesday, February 23, 2016

دیسکانکت

یه جورایی حال این روزای خودمو نمی فهمم. گویا دیسکانکت شدم با اون ته مهای اندرونی خودم. بایستی کانکت شد. کانکت شدن خوب است. دیسکانکت شدن بد است. بعله. 

Thursday, February 11, 2016

بهار آمد و زندگی جاریست

فینیکس بهار شده، با درخت های پر از گل، با عطر زندگی، با رنگ امید. 

هنوز قشنگیاشو داره

Sunday, January 17, 2016

خود درگیری با خاطرات

بعضی خاطرات هستند که مثل خوره به جان آدمیزار می افتند. نمی روند، همیشه هستند انگار، با تلنباری از بار سنگین عواطف دردناک. حالا کافیست یک آهنگی، بوی عطری، چیزی هم چسبیده باشد به این یاد ها. بعضی آهنگ ها را به همین خاطر گوش نمی کردم...

دیشب داشتم رانندگی می کردم در اتوبان های خلوت فینیکس. یکی از همین آهنگ ها آمد. عوضش نکردم. گذاشتم بخواند. دیگر آن بار سنگین نبود ولی.

یاد سریال شهرزاد افتادم و نصیحت هاشم خان به پسرش فرهاد که یک روزی از خواب بلند می شی و احساس سبکی می کنی...

خلاصه که بار غم و غصه همیشه نمی مونه، یه اثرایی ازش می مونه ولی قابل تحمل میشه. یه جور که انگار هضمش کردی. دیگه اسیرش نیستی، فقط باهاته به عنوان یه تجربه، یه خاطره تلخ و شیرین...