Tuesday, October 21, 2014
طلا در برابر سراميك
طلايت رابه من بده در عوض سراميك سفيد. چنين گفت دندانپزشك در حال معامله كالا به كالا
Wednesday, October 15, 2014
عصب کشی
یک روز خنک پاییزی، پسرک شال و کلاه کرد و رفت مطب دندانپزشکی. توی راه فکر می کرد به درد هایی که کشیده و اینکه همه این ها به زودی تمام می شود.
توی مطب نشست روی یونیت. دکتر آمد و مثل همیشه سلام و احوالپرسی سرسری و خشکی به رسم عادت انجام شد. بعد دکتر ماسک زد و شروع کرد به کار. اول پسرک را بی حس کردو بعد دست به کار شد. با مته سوراخ درست و درمانی ایجاد کرد و بعد نوبت رسید به عصب کشی.
"چه قدر ریشه های عمیقی داری، بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم زمان خواهد برد."
پسرک ولی چندان برایش مهم نبود. وقتی قرار است همه چیز تمام شود، حالا چند ساعت اضافه حس کردن و درد کشیدن هم زیاد مهم نیست. راستش را بخواهید چندان مطمئن هم نبود که می خواهد از شر همه درد ها خلاص شود. بنابراین، فرصت را غنیمت شمرد. حالا می توانست شاید برای بار آخر، حس کند و رنج بکشد. رنجی که لذتی مالیخولیایی هم به همراه داشت.
"تمام شد. چند روزی التهاب و سوزش طبیعی است، ولی بعد دیگر چیزی حس نخواهی کرد. در ضمن پانسمانی که الان برایت گذاشته ام موقتی است، که جلسه بعد به آن رسیدگی خواهیم کرد."
--
پسرک در حال بازگشت به خانه بود. بی درد و بی حس. دلش را داده بود عصب کشی کرده بودند و قرار بود هفته بعد سوراخش را با پلاستیک یا سیمان یا هر کوفت و زهر مار دیگری به جز دل پر کنند. دیگر مهم نبود چه کسی او را ترک کرده و از چه زمانی تنها شده است. او دیگر مردی بود که دل نداشت.
"خنده لب آب و گله
خنده اصلی به دله"*
* شاملو - مردی که لب نداشت
Tuesday, October 14, 2014
Saturday, October 11, 2014
Friday, October 10, 2014
زمستان پارسال
شاید هیچ وقت نفهمیدی
یا شاید کسی به تو هرگز چیزی نگفت
ولی من تمام زمستان پارسال را مریض بودم
درست از اول دی تا آخر اسفند
نود شب تب کردم
و نود روز لرزیدم
سی سالگیم را بالا آوردم
روی تشک کهنه مادرم
آن زمستان لعنتی نود و دو
Monday, October 6, 2014
تهی دانی
کوه ها بی شکوهند
قهوه ها بدمزه اند
کتاب ها همه پوچند
داستان ها بی سر و ته اند
فیلم ها همه سرسری اند
وقتی که نیستی
Subscribe to:
Posts (Atom)