Saturday, May 17, 2008

ساری خوب بود... پروژه را گرفتیم، خوش گذراندیم و برگشتیم
این هم عکس های وروشت







Tuesday, May 13, 2008

از وروشت به ساری!

رفتیم وروشت. ثبت شد 4035 متر اردیبهشت 87 . برف می بارید و کولاک بود. سرما بود در دل سبزه های وروشت... با این اوصاف یک سالی وقت دارم اقلا برای این کار بی معنی کوهنوردی... بدو برو بالا و از همان جا مثل یابو برگرد! بلاگر هم ناز کردنش گرفته امروز و عکس قبول نمی کند. بعدا عکس هایش را می گذارم برایتان... آمیزه ای از جنگل و دشت و مه و باد و برف و سنگ!

با استادم دارم می رم ساری امروز... باید سفر جالبی باشد. خدا کنه صحبت تز و زمان دفاع نشه

Saturday, May 3, 2008

قهوه تلخ چون روزگار ما

قهوه اش با فندق فراوری شده است. شکرش باید کم باشد. همه اش را صبح می ریزم در معده پشت فرمان در ترافیک نیایش! مزه می کند به دهنم. انگار که ته مزه خاکستر سیگار دارد. مثل لعنت روزگار می ماند که فرو بدهی اش تا برود در عمق روحت

آخر هفته می رویم قله وروشت. دریای مه است منطقه وروشت. . بلکه گم شوم و ناتوان شوم از پیدا کردن خویش

Saturday, April 19, 2008

My New Style

Always, look before you leap!


Always, look before you leap!

Saturday, April 12, 2008

آرزو

دوست عزیزم شهرزاد نویسنده بلاگ ناگفته های من، دعوت کرده که توی یه بازی شرکت کنم و چند تا آرزوی محالمو بنویسم. حالا من بازی رو عوض می کنم و یه آرزومو مطرح می کنم که امیدوارم یه روزی بر آورده بشه:

مارتین لوتر کینگ، چهل سال پیش در یک نطق تاریخی آرزو کرد که:

I say to you today, my friends, so even though we face the difficulties of today and tomorrow, I still have a dream. It is a dream deeply rooted in the American dream.

I have a dream that one day this nation will rise up and live out the true meaning of its creed: "We hold these truths to be self-evident: that all men are created equal."

I have a dream that one day on the red hills of Georgia the sons of former slaves and the sons of former slave owners will be able to sit down together at the table of brotherhood.

I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character.

I have a dream today.

I have a dream that one day, down in Alabama, with its vicious racists, with its governor having his lips dripping with the words of interposition and nullification; one day right there in Alabama, little black boys and black girls will be able to join hands with little white boys and white girls as sisters and brothers.

I have a dream today.

And if America is to be a great nation this must become true. So let freedom ring.

And when this happens, when we allow freedom to ring, when we let it ring from every village and every hamlet, from every state and every city, we will be able to speed up that day when all of God's children, black men and white men, Jews and Gentiles, Protestants and Catholics, will be able to join hands and sing in the words of the old Negro spiritual, "Free at last! free at last! thank God Almighty, we are free at last!"

My friend, Junling Hu, an expert in the fields of economics and artificial intelligence, dreamed with inspiration from this great speech that China one day becomes a democratic country. She hopes that her dream will come true just like of the Dr. Luther King.

من هم امروز چنین آرزو می کنم برای کشورم. آرزو می کنم روزی ایران کشوری دموکراتیک و آزاد باشد. کشوری که مردم بتوانند به دور از تعصبات و اختلافات مذهبی و قومی برادرانه با هم زندگی کنند. آرزو می کنم دیکتاتور در کشورم وجود نداشته باشد. آرزو می کنم فلات زیبای ایران، کوه ها و دشت های بی نظیر اين مملکت، صحراها و بيابان های آن روزی رنگ آزادی را ببینند و امیدوارم این آرزوها محال نباشد.

Tuesday, April 8, 2008

فیلم و کتاب

دیروز دو کار که انجام دادم یکی مطالعه کتاب خاطرات روسپیان سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز بود و ديگری دیدن فیلم پرسپولیس کار ارزنده مرجان ساتراپی. هر دو برایم جالب و تاثیر گذار بودند. کتاب مارکز درباره عشق بود و تاثیر آن در زندگی و رابطه اش با سکس و ... و فیلم پرسپولیس هم روایت نوستالژیکی بود از آنچه بر سر ما می آید و بر سر این ملت آمده است در این سالها. پایان خوشی هم نداشت مثل روزگار امروز ما. البته بسیار خوشحال شدم که جوانیم را در دهه 80 می گذراندم نه دهه 60 و 70. باز هم جای شکرش باقیست

Sunday, March 30, 2008

این چند روز

بالاخره بر تنبلی و کارهای روزمره غلبه کردیم و رفتیم به ارتفاعات شمال تهران. قصدمون قله توچال بود ولی تا علی امیری بیشتر نرفتیم. هوا بد شد برف گرفت و ما هم چندان آماده نبودیم. در بازگشت از مسیر دره ارس و اوسون برگشتیم که این اول بهاری خیلی قشنگه. جای همه خالی
من از هر چیز این مملکت بیزار باشم دلم برای کوهستانهای بی نظيرش تنگ میشه. اگه بخوام از ایران برم دوست دارم قبلش حتما از کوههایی که نرفتم اینها رو صعود کنم: علم کوه، خلنو، قاش مستان و از کوههايی که قبلا رفتم هم بايد حتما آزادکوه و دماوندو دوباره برم. آزاد کوه طبيعت بی نظيری داره مثل بهشت
امیدوارم این بهارو تابستونو بتونم حسابی استفاده کنم